#حریری_به_عطر_یاس_پارت_250
-علی؟
-جانم ... جانم ... بگو ... چی شده ؟
دندان هایش با ضرب خاصی به هم می خورد اما گفت:
-تو ..خیلی... خوبی .. می دونستی؟
دلش لرزید ..چه چیزی دوباره حریر را این گونه به هم ریخته بود ؟ چهره ی حریر بی رنگ و مهتابی شده بود ...هراس از دست دادن حریر بیچاره اش کرده بود ..اما با تمام وجود جواب داد:
-تو خوبتری ماه من ...
پلک های حریر روی هم افتاد ...علیرضا آمده بود ... مردی که این روزها به سختی می توانست فکر جدایی از او را کند ...
دستان علیرضا زیر زانو و دور شانه هایش حلقه شد و او را از جا بلند کرد ... باید هر چه زودتر از آنجا بیرون می رفتند ... حریر بیشتر سر در گریبان او فرو برد و نالید ... انگار که درد داشت ...او را با احتیاط روی تخت گذاشت و به سمت کمد دوید حوله ی بزرگی را برداشت و به سمتش برگشت ...تند تند و دستپاچه لباس های خیس را از تن او بیرون کشید و حوله را دور تنش پیچید ... حریر هنوز مثل بید می لرزید ...چنگی زد و لحاف روی تخت را با قدرت کشید و دور او پیچید و غرید:
- چی کار کردی تو با خودت دیوونه؟
گرمای دلچسبی که علیرضا برایش مهیا کرده بود زیر پوستش دوید و پلک های بسته اش را به نرمی باز کرد و بی رمق زمزمه کرد:
- علی تو رو خدا نذار من بمیرم ... من می ترسم علی ...
نفسی که می رفت از سینه اش بیرون آید میان سینه اش گم شد ... انگشتانش مشت شد و گفت:
- چرا چرت می گی ... این مزخرفات چیه؟
و حریر را محکم به آغوش کشید ...
- تو می دونستی نه؟
-درست حرف بزن ببینم ...
-امروز همه چی رو فهمیدم .
romangram.com | @romangram_com