#حریری_به_عطر_یاس_پارت_249
موتورش را مقابل مغازه ی گل فروشی پارک کرد و به سرعت وارد آن جا شد ... دلش می خواست به جبران کم کاری های چند روز گذشته با شاخه گلی زیبا حریر را خوشحال کند .. از صبح آن قدر درگیر کارهایش بود که فقط یکبار سر ظهر توانست به او زنگ بزند بخصوص که امروز حریر به خانه پدری اش می رفت و تا حدودی سرگرم بود ... مرد گل فروش رز های سرخ را به طرز زیبایی میان تلق شیشه ای گذاشت و به دستش داد ... قبل از آن که از مغازه بیرون برود شماره ی خانه ی عمه اش را گرفت ... با شنیدن صدای حسام بلافاصله گفت:
- چه طوری حسام خان خوبی ؟
-قربونت داش علی ...
-گوشی رو میدی آبجیت .. طبق معمول جواب موبایلشو نمی ده ..
و همزمان در شیشه ای مغازه را باز کرد و بیرون آمد ...حسام مکثی کرد و جواب داد:
-حریر که بعد از ظهر رفت خونه ..
ابروهای علیرضا درهم کشیده شد و گفت:
- اما اون که قرار بود تا شب بمونه ...
-نمی دونم نموندش .. گفت کار دارم..
پر از نگرانی گفت:
- باشه باشه پس می رم خونه ..
تماس را که قطع کرد همان طور که روی موتورش می نشست، شماره خانه را گرفت .. باید خیالش آسوده می شد .. اما با جواب ندادن حریر نفس در سینه اش حبس شد .. چند دکمه ی پلورش را که روی پیراهنش پوشیده بود، باز کرد و دسته گل را داخل آن فرو برد و همان طور که آن را دوباره می بست به راه افتاد ... با سرعتی که داشت ده دقیقه بعد مقابل خانه شان بود ... از همان کوچه با دیدن چراغ های خاموش، ته دلش هری فرو ریخت ... نمی فهمید چه می کند ... در را باز کرد و موتورش را با دست و پایی لرزان داخل آورد و بی حوصله گوشه ی حیاط رها کرد .. از پله ها بالا دوید و با دستانی که می لرزید در خانه را باز کرد ... خانه در تاریکی فرو رفته بود و نوید از اتفاق بدی می داد ... همان طور که نام حریر را بلند صدا می زد کلید برق را زد ... فضای خانه خالی بود و بی روح .. زندگی پر از عشقش به یک باره مثل زمستانی سرد و یخ زده شده بود ... به طرف اتاق خواب شان دوید شاید که حریرش را مثل بار پیش در گوشه ای از آن می یافت ... دسته گل را روی تخت خالی انداخت و با نگاهش جای جای اتاق را کاوید ...اما صدای شیر آب حمام او را پشت در کشاند ... بی نفس در را باز کرد و کلید برق را زد و با دیدن دخترک مچاله شده زیر دوش آب دیوانه وار به سمت او هجوم برد و فریاد کشید :
- عزیزم .. چی شده ؟
دوش آب را به سرعت بست و مقابل او زانو زد ...آب سردی که کف حمام روان شده بود و زانوهایش را خیس کرد لرز را به تنش نشاند ... حریر را چه می شد؟ به آرامی صدایش زد...
سر حریر به آرامی بالا آمد .. چشمان خیسش سرخ و ملتهب شده بود ...دست علیرضا جلو رفت و بازویش را گرفت ...لباس هایش خیس آب به تنش چسبیده بود .. درمانده او را به سمت خود کشید ... تن حریر سرد و یخ زده بی امان می لرزید . علیرضا او را محکم به خود فشار داد و نالید:
- چی شده ؟... چرا با خودت این کار کردی؟بگو حریرم ...
انگشتان یخ زده و لرزان حریر چنگ یقه اش شد و بیشتر در آغوش او فرو رفت ..اشک های علیرضا آرام روی صورتش می لغزیدند و بوسه هایش روی موهای خیس حریر می نشست .. صدای ضعیف دخترک در گوش جانش نشست ..
romangram.com | @romangram_com