#حریری_به_عطر_یاس_پارت_248
مرد از جایش بلند شد و پشت پنجره بزرگ اتاق کارش ایستاد ... نگاهش به ستارگان آسمان دوخته شد و دستی به چانه اش کشید ... همزمان تقه ای به در خورد ... سرش را به عقب برگرداند و با همان صدای عامرانه اش گفت:
- بیا تو ..
مرد قد بلند و مرتبی که مشاورش بود داخل اتاق شد و با تربیت و ادبی که خاص خودش بود گفت:
- قربان مزاحم شدم ..
مرد به سمت میز کارش رفت و همانطور که با طمانینه و آرامش می نشست گفت:
- بگو می شنوم ...
-قربان خودشه ..
-مطمئنی ؟
-بله قربان تحقیق کردم ...
-پس بیارش .. همین فردا ...
مرد لب هایش به خنده باز شد و گفت:-چشم خیالتون راحت ..
و گامی به عقب گذاشت تا اتاق را ترک کند اما با کلام بعدی مرد در جایش ایستاد ...
-فعلا نمی خوام راه این جا رو یاد بگیره ...تا مطمئن نشدم ، چشم بسته بیاریدش...
مرد سرش را به نشانه تایید کمی پایین آورد و گفت:
- خیالتون تخت قربان...
مرد دستش را به نشانه ی "می توانی بروی" تکان داد و مرد مشاور از اتاق خارج شد ... دوباره از جا بلند شد و این بار به جای این که به سمت پنجره برود به سمت کتابخانه ی بزرگش رفت و کتاب بزرگی را از داخل یکی از قفسه ها بیرون کشید و کمی عقب ایستاد ... قفسه ی کتابخانه به طرز جالبی کنار رفت و دالان بزرگ و پهنی پشت آن پدیدار شد ... وارد دالان شد و مسیر راهروی باریک آن را طی کرد ...اما هنوز ذهنش درگیر مرد جوان بود ... وقتی به فضای بزرگ و دلباز رسید نگاهش با دیدن تصویر مقابلش به لبخندی دلنشین باز شد و برقی از نشاط در چشمانش نشست...
(پست شصت و شش)
romangram.com | @romangram_com