#حریری_به_عطر_یاس_پارت_247
- حالم خیلی بده ملیح .. اگه بدونی این پسر مثل مرغ سر کنده چه بال بالی می زد ...
ملیحه خانم نالید:
- چی می گی حاجی ... درست بگو ببینم چه خاکی به سرمون شده ؟
اما حاجی که انگار با خودش حرف می زد ادامه داد:
- داغون بود ... پریشون و بهم ریخته ...
-وا حاجی نصفه عمرم کردی ...
-حریر مریضه... یه توده توی سرشه ... سرطانیه .. باید عمل بشه ...هزینه ش خیلیه...
تک تک کلمات مثل پتکی سهمگین بر پیکر ملیحه خانم نشست و با دهانی که از تعجب هاج و واج مانده بود نالید :
- ای وای بمیرم براشون .. خدا چی کار داری می کنی با ما .. وای بیچاره حریرم ... دختر بی مادر ... ای وای .. دیدم هر دفعه علی رو می بینم روز به روز آب می ره ... نگو داره غصه زنشو می خوره ... خدایا ...
حاجی هم سرش را تکانی داد و گفت:
- یه موقع حرفی نزنی .. دختره هنوز از هیچی خبر نداره ...
ملیحه خانم این بار بی قرارتر روی زانوانش کوبید و گفت:
- بمیرم واسه بچه م ... خدا چرا نذاشتی یه آب خوش از گلوی این بچه پایین بره .. ای خدا چی کار کنم ..
حاجی کلافه از مرثیه سرایی زنش کمی بلندتر از حد معمول گفت:
- خونه رو می ذارم واسه فروش ...
چشمان ملیحه خانم برای لحظاتی کوتاه درشت شد و با هیع بلندی به سکسکه افتاد ...
×××××××××××
romangram.com | @romangram_com