#حریری_به_عطر_یاس_پارت_246
- یه کم خسته بودم..
و از جایش بلند شد و نشست و همان طور که انگشتانش را روی فرش پهن شده روی تخت می کشید، زیر لب گفت:
-باید باهات حرف بزنم ملیح...
ملیحه خانم منتظر نگاهش کرد و حاجی ادامه داد:
- خودت می دونی که هر چی داریم و نداریم مال علیرضاست .. بس که این بچه نجیب و ماخوذ به حیاست تا حالا یه بار نشده بعد دیپلم گرفتن دست جلوی من دراز کنه ...
ملیح خانم متفکر استکان را از داخل سینی برداشت و به دست حاجی داد و پرسید:
- چی شده حاجی چی می خوای بگی؟
حاجی استکان را کنار دستش گذاشت و همان طور که ابروهای پهن و مردانه اش را دست می کشید گفت:
- والا خودمم نمی دونم چه جوری بگم ..چی بگم اصلا .. به خدا من کم آوردم جای اون بچه ..
ملیحه خانم هراسان دستش را روی دستش کوبید و گفت:
- چی شده حاجی .. بچم طوریش شده؟
-ای بابا .. زن حالا خوبه سر شبی دیدیش .
این بار نگاه حاجی پر از غم شد و نم اشکی بر آن نشست و ادامه داد:
-اون بچه ی بی مادر مریض شده .. اونم چه درد بدی ...
ملیحه خانم متحیر پرسید :
-کی رو می گی حریر؟
سر حاجی پریشان تکانی خورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com