#حریری_به_عطر_یاس_پارت_245
- امروز خیلی از دستت دلخور بودم ... اصلا نفهمیدی ...
لب های علیرضا با شیطنت باز شد و گفت:
-گله گیت به سرم عروسی پسرم .. الان خودم دربست نوکرتم تا از دلتم در نیارم بی خیالت نمی شم ..
لب های حریر بعد از مدت ها به خنده ای باز شد و گفت:
- آهان الان دلخوری من حل میشه یا تو ..
-ای نامرد حالا چشم نداری ببینی این وسط یه چیزی هم گیر ما میاد ..
حریر محکم خود را در آغوش او انداخت و گفت:
- علی عاشقتم .. همیشه همین جوری باش ..
-واقعا معذرت می خوام ... خیلی بد قلق شدم نه ؟
حریر چشمان زیبایش را به عادت همیشه غلتی داد و گفت:- کم نه !
-من همه جوره نوکرتم ..
باران بوسه که می گفتند همین بود ... لب های علیرضا که جز به جز صورتش را در نوردید دل حریر قرص شد ... راست می گفتند که عشق مرهم و درمان هر دردیست ...مگر نه این که دل دیوانه اش بهانه ی او را داشت حالا علیرضا کنارش بود با تمام عشقش..
×××××××××××××
(پست شصت و پنج)
استکان ها را داخل سینی گذاشت و دو چای کم رنگ ریخت ... ظرف توت خشک را داخل سینی کنار آن ها گذاشت و از آشپزخانه بیرون آمد ... تمام مدت صرف شام ،حاجی درفکر فرو رفته و سکوت کرده بود .. ملیحه خانم هم با توجه به تجربه ای که داشت سکوت کرده و حرفی نزده بود .. حاجی روی تخت چوبی باریک گوشه ی پذیرایی که ملیحه خانم مخصوص استراحت های میان روزی تدارک دیده بود دراز کشیده و سرش را روی بالش گذاشته بود و پلک هایش را روی هم گذاشته بود... ملیحه خانم با دیدن حال او کنارش نشست و همان طور که سینی را روی میز می گذاشت گفت:
-حاجی، الان غذا سر دلت می مونه ها !
پلک های خسته ی حاجی باز شد و جواب داد:
romangram.com | @romangram_com