#حریری_به_عطر_یاس_پارت_244
لب های حریر جمع شد و خود را از آغوش او بیرون کشید .. دروغ را خیلی راحت از چشمان او می خواند ... بغض کرده ادامه داد:
- بالاخره می فهمم ...
و به سمت اتاق خوابشان راه افتاد ... علیرضا درمانده پشت سرش رفت و بازویش را گرفت :
- وایسا بهت می گم ...
و او را به سمت خود چرخاند و همان طور که محکم میان آغوش خود نگه می داشت گفت:
- یه کم مشکل مالی پیدا کردم ... یعنی چه جوری بگم بابام پیدا کرده ... حواسم چند روزه به اونه ... ببخشید ... می دونم این بی پولی اول از همه تو رو اذیت می کنه ... اما نمی دونم چی کار کنم ...
حریر نگاهش را بالا کشید و گفت:
- پس چرا بهم نگفتی ؟
-حال و روزتو ببین .. چه جوری بهت بگم وقتی خودت انقدر بهم ریخته ای ... حریر خیلی بده بی پولی ...
حریر که کمی احساس آسودگی می کرد گفت:
- طلاهای منم هست .. کمه .. اما هست... نذار حاج بابا غصه بخوره ..
علیرضا چشمان پر مهرش را به او دوخت و گفت :
- خیلی مهربونی دختر ..
و در دل با خود گفت "همینه که حاج بابا می خواد به خاطرت خونه اشو بفروشه .. "
سرش را آرام پایین آورد و بوسه ای بر کنج لبان او زد و گفت:
- می دونی چه قدر دلم برات تنگ شده ؟
حریر با لذت بوسه اش را جواب داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com