#حریری_به_عطر_یاس_پارت_243
- علی ؟
علیرضا بی کلام برگشت ... نگاهش پر بود از شرمساری ... خجالت می کشید ؟ از چه ؟ از بی پولی اش ؟از این که آن جا ایستاده بود و با آن همه ادعا کاری از دستش ساخته نبود ؟ درد بدی توی سرش نشست ... اگر حریر را به خاطر این چیزها از دست می داد چه ؟ کاش راهی بود ... کاش وامش امروز جور شده بود...
حریر گامی به جلو برداشت ... حالا فاصله ی شان به یک قدم رسیده بود ... هرم نفس های علیرضا روی صورتش نشست... گرم شد .. این همه نزدیکی را با تمام وجود می خواست ... دوبار صدایش زد ...
-علی ؟
با مهربانی جواب داد :
-جانم !
-پشیمون شدی نه ؟
آری پشیمان شده بود .. اگر راه برگشتی بود بر می گشت و حریر را به دستان نادم آریا می سپرد ... چشمانش گویای همه چیز بود که اشک های حریر سرازیر شد؟ حریر فاصله ی بینشان را پر کرد و با دستان ظریفش یقه ی لباسش را گرفت ... چرا اشک هایش بند نمی آمدند ؟ چرا این قدر زبون و حقیر شده بود .. باز تکرار کرد:
- آره؟ چرا بهم نمی گی چی شده ؟
علی درمانده نفسش را بیرون داد و بی اراده دستانش دور کمر او حلقه شد ... سر در گوش او فرو برد و با تمام وجود نفس کشید و نفس کشید .. این دختر جان می داد به تن بی روح و مرده اش ...
-من غلط بکنم بخوام پشیمون بشم ...
صورت حریر مقابل چشمانش قرار گرفت و دانه ای درشت از گوشه ی چشماش غلتید و روی لب هایش نشست .
-بهم دروغ نگو ... چی شده؟ دکتر اون روز بهت چی گفت که از من دلزده شدی ؟
دلزده؟! چشمان علیرضا از تعجب گرد شد .. انگشتش را روی لب های خیس او کشید و گفت:
- شر ور نگو!
-اگه شرو وره... تو چرا دیگه علیرضا یی که می شناختم نیستی ؟
-بس کن حریر .. یه کم درگیرم .. کارام پیچیده ..
romangram.com | @romangram_com