#حریری_به_عطر_یاس_پارت_242

جوابی که نداد علیرضا بی حوصله تر از دقایقی پیش گفت:

- واسه چی وایستادی زود باش دیگه ..

اشک تا پشت چشمانش دوید .. علیرضا با سردردی که از صبح گریبانش را گرفته بود گفت:

- حریر خانم من خیلی خسته م .. فقط میام تو ،با بابا و عمه یه احوال پرسی می کنم تو هم وسایلتو جمع کن ..

باشه ای زیر لب گفت و به سمت خانه رفت... علیرضا حتی اشک هایش را هم ندیده بود ... علیرضا پشت سرش راه افتاد و گفت:

-زود باشی ها ..

چشمانش از زور سردرد در حال ترکیدن بود .. از صبح آن قدر به خاطر آن وام کوفتی دویده و حرص خورده بود که حالا با تمام گرسنگی اشتهایی هم برای خوردن نداشت .. صبری که تمام شده بود و او را به جان صندوق دار بانک انداخته بود به خدا که دست خودش نبود ...

×××××××

وارد خانه که شدند بی حرف چادر از سر برداشت و به سمت آشپزخانه رفت .. بغض گیر کرده در گلویش اجازه حرف زدن را به او نداده بود .. در طول راه علیرضا هم فقط به یک خوبی؟ اکتفا کرده بود و او هم با تکان دادن سرش جواب داده بود ...در مخیله اش هم نمی گنجید این همه سردی ..انگار زندگی گرم و تابستانی اش به یک باره به زمستانی سرد و یخ زده تبدیل شده بود .. آب دهانش را به سختی فرو داد و کتری را از روی گاز برداشت و به سمت ظرف شویی رفت . علیرضا هم در را پشت سرش قفل کرد و به سمت آشپزخانه رفت .. در یخچال را باز کرد و پارچ آب را برداشت و یک لیوان آب ریخت ... سردرد بیچاره اش کرده بود .انگار تا یک مسکن نمی خورد سرش که مثل بازار مسگرها شده بود آرام نمی گرفت ..

-حریر چای نمی خورم ، یه مسکن بهم بده ..

حریر کتری را میان ظرفشویی رها کرد و به سمت کابینت چرخید و سبد داروها را بیرون کشید .. بسته قرص را بیرون کشید و به سمتش گرفت ... علیرضا بی آن که نگاهش کند قرص را از داخل جلدش بیرون کشید و با لیوان آبی که در دستش بود راهی گلویش کرد ..اما همزمان نگاهش به دخترک بی رنگ و رو ی مقابلش افتاد .. دیدن این چهره ی زرد و نزار کابوس شب و روزش شده بود .. نمی دانست چرا امروز وقتی در بانک مشغول نزاع با صندوق دار بود فقط یک صدا در پس زمینه سرش فریاد می کشید "فکر می کنی با کار تو اون گاراژ می تونی این دختر رو خوشبخت کنی؟ حریرو بده به من .. دنیا رو به پاش می ریزم"

بی اراده انگشتانش جلو رفت و روی گونه های نرم و بیش از حد سفید حریر گذاشت و گفت:

- کاش انقدر خود خواه نبودم .. خیلی احمق بودم نه؟ کاش می تونستم برگردم عقب ... حریر منو ببخش ..

و قبل از آن که کلامی از دهان حریر بیرون بیاید از آشپزخانه بیرون زد ..



(پست شصت و چهار)

نفس در سینه اش حبس شد .. معنی حرفهای علیرضا را نفهمیده بود .. به دنبالش روان شد و با صدایی که هیچ رمقی در آن دیده نمی شد، صدایش کرد:


romangram.com | @romangram_com