#حریری_به_عطر_یاس_پارت_241
دلش نمی خواست زری از روابط شان خبر دار شود .. حداقل در این زمینه مطمئن بود علیرضا هم با او موافق است .. حسام که دفتر ریاضی اش را مقابل چشمانش گرفت از فکر علیرضا بیرون آمد و گفت:
- بده ببینم .. درس چندین؟
-تازه درس دومه...
مهربان به چهره ی برادرش نگاه کرد و گفت :
- خب حالا تا علی و بابا نیومدن بیا یه کم تمرین کنیم ..
-باشه آبجی خوشگلم ..
××××××
زنگ در که به صدا در آمد نفسش را به نرمی بیرون داد ... پدرش با مهربانی نگاهش کرد و گفت:
- اینم از علی ... دیدی گفتم مشغوله کاره ... پاشو برو که شوهرت خسته ست ..
زری گردنی تکان داد و گفت:
- یه کم از اون سگرمه هاتم باز کنی بد نیست .. بچه خسته از سر کار میاد یا اخم می کنی یا عق می زنی ..
صدای پدرش محکم و قاطع غرید:
- بس کن خانم .. دخالت نکن ..
-وا چه دخالتی ؟
از جا بلند شد ... درد بدی در سرش نشست .. اما با بستن پلک هایش اجازه پیشروی به حال بدش نداد .. با طمانینه به سمت آیفون رفت و آن را برداشت . صدای موتور علی را که شنید منتظر نشد و کلید در را زد ... صدای موتور علیرضا در حیاط پیچید ... نمی خواست پدرش از دلخوری اش خبر دار شود ... از خانه خارج شد و وارد حیاط شد .. علیرضا خسته وبی حوصله موتورش را گوشه ای پارک کرد و با دیدنش لبخند نصف نیمه ای زد و گفت:
- اگه شام خوردی برو حاضر شو ماشین بگیرم بریم خونه .. خیلی خسته م .. حوصله ی موندن ندارم ..موتور رو می ذارم این جا ...
باز بغض لعنتی که از صبح گلویش را گرفته بود راه نفسش را بست .. چرا نمی توانست بپرسد کجا بودی ؟ چه می کردی ؟ اصلا چه مرگت است که مرا نمی بینی؟
romangram.com | @romangram_com