#حریری_به_عطر_یاس_پارت_240
- پسر یه کم صبر کن ایشالا پیداش میشه ..
از شانس آن ها بود که امروز آقای سبحانی پسر حاج یدالله هم سرکارش حاضر نشده بود و هر چه همکارش زنگ می زد گوشی اش را جواب نمی داد ... بی حوصله تر از قبل زیر لب غرید:
- مرتیکه معلوم نیست کدوم گوری رفته که جواب تلفنشم نمی ده ..
حاجی ضربه ای به پشتش زد وصبورانه گفت:
- اون جوری نگو بابا معلوم نیست شاید اونم گرفتار شده ...
کف دستانش را روی صورتش گذاشت و آهی از ته دل کشید ..کی می شد از این کابوس دردناک بیدار شود ..حریرش را سالم و سرحال ببیند و نفسی از روی آسودگی خیال بکشد .. کاش می شد همه را خواب دیده باشد ...
××××××××
حسام کنارش نشسته بود و دستهایش را دور شکمش حلقه کرده و سرش را بر شانه های او تکیه داده بود .. لبخند بی اجازه روی لب های حریر نشسته بود .. اویی که از صبح هر جا تنها می شد اشک هایش سرازیر می شد . سرش را کمی به سمت بازویش چرخاند و بوسه ای از مهر بر سر برادر کوچکترش نشاند ... حسام سرش را از بازوی او جدا کرد و گفت:
-آبجی ؟
-جانم ؟
-یه کم باهام حساب کار می کنی ؟
-آره چرا که نه .. برو دفتر کتابتو بیار ...
زری که مشغول پختن شام شب بود از همان جا صدا زد :
- حریر علیرضا نگفت ساعت چند میاد ؟
اصلا مگر با او حرف زده بود ؟ دلش عجیب گرفته بود .. علیرضا حتی زنگ نزده بود تا ببیند چرا دلخور شده است ..هوا رو به تاریکی می رفت و حریر هر چه منتظر شده بود علیرضا زنگ نزده بود .دیگر مطمئن بود که جایگاه اولیه اش را پیش او از دست داده است ... جایگاهی که بیشتر از چند ماه نبود ... سرش را تکانی داد و گفت:
- مثل همیشه .. ساعت ده ..
romangram.com | @romangram_com