#حریری_به_عطر_یاس_پارت_239


-حریر چی شد چرا جواب نمی دی؟

فقط توانست لب بزند :

-رسیدم.

و تماس را قطع کرد ... اشک هایی که از صبح پشت سد چشمانش تلنبار شده بود بی امان باریدن گرفت ...زانوهایش توان از دست داد و همان جا روی زمین نشست .. از رسیدنش بیش از چهار ساعت می گذشت و تازه علیرضا زنگ زده بود ...اصلا به نظرش رنگ صدای علیرضا هم فرق کرده بود ... افکار بد و کریهی به سمت مغزش هجوم آوردند و مثل خوره به جانش افتادند ... علیرضا ی این روزها ،مرد روزهای اول زندگی اش نبود ... انگشتان سرد و یخ زده اش روی پیشانی اش نشست ... زندگی اش دستخوش طوفانی شده بود که داشت همه چیز را به نابودی می کشاند...

×××××××

پشت دستش را به پیشانی کشید و با وجود هوایی که رو به خنکا می رفت دانه های درشت عرق نشسته بر پیشانی اش را پاک کرد .. خیالش که از حریر راحت شد به سمت باجه رفت و پرسید:

- آقا چی شد تونستید پیداش کنید؟

-والا هر چی زنگ می زنم جواب نمی ده ... می خوای برو فردا بیا ..

بی اختیار نگاهش به سمت پدرش که روی چند صندلی آن ور تر نشسته بود کشیده شد و خجالت زده گفت:

- آخه از صبح بابامو دنبال خودم کشوندم ... نمیشه شما کارای اولیه شو انجام بدی تا آقای سبحانی هم بیاد ...

صندوق دار بانک نگاهی به او انداخت و بی تفاوت گفت:

- شما اول باید هماهنگ می کردی بعد پدرتو می کشوندی این جا ... حالا بذار یه بار دیگه تماس بگیرم ببینم چی میشه ..

علیرضا کلافه و بی قرار به عقب رفت و نفسش را با تمام قوا بیرون داد...حاجی با دیدن ابروهای درهمش از جا بلند شد و گفت :

-بیا یه دقیقه بشین ...

دستش را پشت گردن دردناکش کشید و همان طور که آن را می مالید گفت:

- بابا وقت تنگه ... چی کار کنم ... ها ؟اینم از شانس مزخرف منه ...

حاجی امیدوارانه شانه اش را فشاری داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com