#حریری_به_عطر_یاس_پارت_238


زری توپید :

- دق دادی بچه مو ... اصلا رنگ به روش نمونده ، بس که نگرانه ...فردا اون آزمایشو بیار .. معصومه خانم دختر نازاشو برد پیش یکی از این دکتر بالا شهری ها می گفت داروش افاقه کرده بچه دار شده ...

کنایه و طعنه های زری هیچ وقت تمامی نداشت .. حالا هم مطمئنا انگ نازایی به او می زد و عق زدن هایش را به پای نازهای زنانه می نوشت .. نگاه حریر بی جان و یخ زده به او دوخته شد و زیر زبانی گفت:

- آخه ...

-آخه نداره .. این کارا ماله زناست .. اون بچه رم دخالت نده .. بریم ببینیم چی میگه .. مرد همین که خرج خونه بیاره و نون شبتو بده کار دیگه ای بلد نیست .. اصلا بهش حرفی نزن .. بریم ببینیم این دکتره چی میگه، بعد ...

مخالفت بیشتر یعنی شنیدن طعنه های بیشتر ... باشه ای زیر لب زمزمه کرد و از کنار زری گذشت .. خودش هم دلش می خواست مطمئن شود ... حال بدش ، پیش روی بیماری و چشمان همیشه نگران علیرضا و رفتارهای ضد و نقیضش ،مصممش می کرد تا پیشنهاد زری را قبول کند ... شاید هم او راست می گفت یک دکتر دیگر که ضرر نداشت ... قبل از این که پا به داخل خانه بگذارد گفت:

- مامان ؟

چرا این قدر دلش یک جانم از سوی زری می خواست .. این روزها عجیب دلش هوای مادرش را کرده بود .. باید به علی می گفت تا اور ا برای دیدن مادرش ببرد .. اما با چیه ای که زری نثارش کرد دل بی قرارش سرکوب شد ...

-میگم شما نوبت بگیر وقتشو بگو ..

-باشه برو تو یه لقمه بذار دهنت .. الان اون بچه از سر کار بیاد ببینه حالتو فکر می کنه شکنجه ت کردیم ..

و شروع به غر زدن کرد :

-دختره مثل میت شده .. شانس اون بچه ست به خدا .. حالا م همش پی دوا و دکتر ..

بی حرف داخل خانه شد و به سمت آشپزخانه رفت ... بغض نشسته در گلویش را قورت داد و نفس عمیقی کشید ...منتظر حسام بود تا از مدرسه باز گردد .. صبح که از خواب بیدار شد آن قدر آشفته و بی حال بود که دلش نمی خواست در خانه بماند .. به علیرضا زنگ زد و گفت که به خانه پدرش می رود .. علیرضا که آن روز کلی کار داشت و باید دنبال کارهای وام می رفت سرسری جواب داد ه بود :

- حریر همین جوری راه نیفتی بری ها ... یه آژانس بگیر .. رسیدی تک بزن .. من جایی ام .. خودم بهت زنگ می زنم...

بی توجهی های علیرضا دیوانه اش کرده بود ... دایم بیرون خانه بود و مشغول و درگیر بود .. از سویی وقتی هم به خانه می آمد بیشتر سکوت می کرد و شب از خستگی زود به رختخواب می رفت ... دیگر از آن همه عاشقانه ها ی بکر و ناب اوایل عروسی شان خبری نبود ... این بی حالی و ضعف های بی حساب و کتاب هم بیشتر او را بی حوصله و رنجور کرده بود .. حوصله ی پخت و پز نداشت و بیشتر مواقع خواب بود ... زیر چشمانش به شدت گود رفته و حلقه ی سیاهی زیر چشمانش نقش بسته بود ... به سمت سفره ی روی میز رفت و گوشه ی آن را باز کرد .. تکه ای نان برداشت و خالی در دهانش گذاشت .. طعم دهانش تلخ و گس شده بود ... روزها بود که با خوردن آن همه دارو ی تقویتی هیچ تغییری نکرده بود و به جای بهتر شدن پس رفت کرده بود .. گوشی همراهش که زنگ خورد از افکار پریشانش بیرون آمد و به سمت کیفش رفت .. گوشی را بیرون کشید و با دیدن نام علیرضا لبخند بی جان و کمرنگی بر لبانش نشست .. تماس را برقرار کرد .. علیرضا بی هیچ سلام و علیکی فقط پرسید:

- رسیدی حریر ؟

بی اختیار بق کرد و بغض گره خورده در گلویش راه نفسش را بست ... تمام صورتش سوزن سوزن می شد و درد بدی در سرش پیچید .. از میان سر و صدا علیرضا بلندتر پرسید:

romangram.com | @romangram_com