#حریری_به_عطر_یاس_پارت_237


-قربونتون برم .. اما اگه خونه رو بذارید واسه فروش همه می فهممن چی شده .. نمی خوام فعلا کسی خبر دار بشه مخصوصا حریر .. بابا نمی خوام روحیه اشو از دست بده ... این مریضی همین جوری هم اسمش ترسناکه .. اگه بفهمه با این حالش داغون تر میشه .. دکتر می گفت روحیه خیلی شرطه .. حاضرم روزی صدبار بمیرم اما حریر نفهمه که چی شده ..

-پس بهش چی گفتی ؟

شرمنده نگاهش را از چهره ی پدرش گرفت و به کف زمین دوخت و گفت:

- دروغ گفتم..مجبور شدم .. گفتم دکتر گفته یه نوع میگرنه .. باید تحمل کنی ... سر درد و سرگیجه داره ... بابا اگه بفهمه توموره خودشو می بازه ...

حاجی با چشمانی که از نگرانی دو دو می زد پرسید:

-فردا مدارکتو بیار بریم بانک ... حاج یدالله رو می شناسی ؟ پسرش اونجا کار می کنه بریم ببینیم چی میشه .. اما وام گرفتنم به همین راحتی ها نیست .. زمان می بره ... من که می گم رو فروش خونه فکر کنیم ...

-نه بابا بذار فردا بریم ببینیم چی می گن...

-اگه نشد خونه رو می ذارم بنگاه .. بعد یر به یر می کنیم ..نگران نشو نمی ذاریم کسی بفهمه .. حسین قلبش داغونه اگه بفهمه بدتر میشه .. خودمون حلش می کنیم ... باشه پسر؟

نفسی از آسودگی کشید .. انگار با تقسیم دردش کمی سبک شده بود .. حرف ها مردانه بود و مردانه حل می شد . نگاه خسته اش را به پدرش دوخت ... حاجی هر دو شانه ی او را گرفت و محکم فشار داد و گفت:

- حالا باز خدا رو شکر کن همینم داریم .. حریر برام خیلی عزیزه .. نگران نباش درستش می کنیم ..

-ممنونم بابا ..

و خود را میان بازوهای قوی پدرش رها کرد ... خدا را شکر که پدرش پشتش بود ...

(پست شصت و سه )

زری سبزی ها ی خیس کرده را ازتوی لگن بیرون کشید و آب کثیف و گل آلود آن را داخل باغچه ریخت و دوباره به سمت حوض برگشت...همزمان حریر بعد از عق زدن های پی در پی از دستشویی کوچک حیاط بیرون آمد و با رنگ و رویی پریده لب تخت زیر درخت توت نشست ... ضعف تمام وجودش را پر کرده بود و تمام وجودش می لرزید ...نگاه زری روی صورت او چرخید و گفت:

- من که مطمئنم تو حامله ای ... آزمایش دادی؟

حریر با لب هایی که بعد از آن سرگیجه های صبحگاهی و عق زدن های زیاد بی رنگ شده بود زمزمه کرد:

-دکتر گفت حامله نیستم ... اما حالم خیلی بد میشه صبح ها ... گفت ضعیفی .. تقویتی نوشت ..

romangram.com | @romangram_com