#حریری_به_عطر_یاس_پارت_236


-وام می خوای چی کار پسر ؟

چشمان سرخ علیرضا پر آب شد ... چرا این روزها ان قدر دل نازک شده بود ؟

حاجی با نگرانی پرسید:

- علی می گی یا نه ؟ جون به سر شدم بابا جان ...

نفسش را با صدا بیرون داد ... نباید مقابل پدرش آن قدر آشفته می نمود .. اما پدرش همیشه کمکش بود ... شاید راهی نشانش می داد که به عقل خودش نرسیده بود ... دست حاجی شانه اش را فشرد...

-بگو بابا جان!

بالاخره باید دردش را با یکی تقسیم می کرد وگرنه زیر فشار این همه بار کمرش می شکست ...غصه حریر داشت داغانش می کرد .. مگر چه قدر گنجایش داشت؟ ... اصلا همین اشک ها که در برابرش مقاومت می کرد و گاه به گاه سر ریز می شد ، خودش نشان از کم آوردن بود ...لب هایش به زحمت باز شد و گفت:

- حریر مریضه .. دیروز برای آخرین بار هر چی عکس و اسکن بود برای یه دکتر که خیلی تعریفشو می کردن بردم ... گفتم شاید اون دوتای اولی درست تشخیص ندادن ...اما این آخری دیگه آب پاکی رو ریخت رو دستم ... بابا حریرم شش ماه بیشتر زنده نیست ...

با هر بار یادآوری انگار کسی به قلبش چنگ می کشید ... بغضی که نگه داشته بود و مردانه در برابرش مقاومت کرده بود شکست و به هق هق افتاد .. حاجی ناباور و با دهانی باز نگاهش می کرد ... این چه شانس و اقبالی بود که پسر و عروسش داشتند ... چرا هنوز یک آب خوش از گلویشان پایین نرفته، باید دچار چنین مشگلی بشوند .. گلویش خشک شده بود اما به زحمت ادامه داد:

- هیچکی نمی دونه ..اصلا به کی می تونم بگم ... به خودش ؟ آره بابا !.. به کی بگم به باباش ؟ به داداشش ؟ خدایا دارم دیوونه میشم ... دارم جون می دم بابا ... خدا داره چی کار می کنه با من ؟ هنگم بابا هنگ... عقلم کار نمی کنه

و مشتش را محکم میان کف دستش کوبید و ادامه داد:

- بابا چاره اش فقط پوله .. دکترش گفت اگه زودتر درمون بشه یه راه هست .. اما میگه خیلی زود .. نباید فرصتو از دست بدیم ..

حاجی سکوت کرده و فکر می کرد ... مگر نه این که هر چه داشت برای پسرش بود .. علیرضا را خوب می شناخت نبود حریر یعنی از دست دادن فرزندش و او این را نمی خواست ..

–می برمش خارج ... عملش این جا ریسکه .. نمی تونم بابا ... باید زودتر کاراشو بکنم ... بابا باید وام بگیرم...

-خونه رو بفروشم کارت راه می افته ؟

این همه مرام و معرفت را باور نداشت .. از خدا پنهان نبود که خودش هم به این موضوع فکر کرده بود اما دلش نمی خواست پدر و مادرش را سر پیری با خودخواهی آواره کند .. چه باید می گفت ؟ حریر را چه می کرد؟ حسین آقا هم می توانست کمک کند اما با آن قلب ضعیف نمی دانست توان مقاومت داشت یا نه .. زری آن قدر کولی بود که اگر می فهمید از ترس کمک حسین آقا قائله ای به راه می انداخت و همه را خبر دار می کرد.. نمی خواست به هیچ وجه حریر چیزی از بیماری اش بفهمد ..تا همه چیز را راست و ریست نمی کرد ، تا دلش قرص نمی شد نمی گذاشت حریرش چیزی بفهمد .. هر لحظه که سر دردها هجوم می آوردند علیرضا دیوانه می شد .. باید زودتر همه چیز را درست می کرد .. حاجی دوباره تکرار کرد :

- جواب ندادی بابا ؟

romangram.com | @romangram_com