#حریری_به_عطر_یاس_پارت_235


ناصر رو به او گفت:

- پسر چی کار کردی داشتی دختره رو می کشتی ...

آریا که انگار در این عالم نبود گفت:

- بریم خونه ... حریر منتظره ..

ناصر نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و گفت:

- روانت داغونه ها ... پاشو بریم

(پست شصت و دو)

انگشتانش را درهم قفل کرده بود و از شیشه ی دکان کوچک پدرش به بیرون خیره شده بود .. دکانی که هنوز مثل قدیم ها کوچک و دست نخورده بود .. از آن دکان هایی که بوی نا می داد و آدمی را به خیلی قدیم ها می برد ... دکانی که روزی خانه ی شان را نرم نرمک در می آورد و اجازه نمی داد پدرش دست جلوی هر کس و ناکس دراز نکند ... دکانی که کلی اعتبار پشتش خوابیده بود و پر از برکت بود.. کوچک اما با صفا بود ... حاجی از پشت دخل بیرون آمد و کنارش روی یکی از همان صندلی های قدیمی که سال ها داخل مغازه اش بود نشست .. دست هایش را روی شانه ی علیرضا گذاشت و با مهربانی همیشگی اش پرسید:

- چی شده بابا جان ؟ این چه حال و روزیه ..

گره ای کور راه گلویش را بسته بود و اجازه نمی داد حرف بزند .. اصلا چه طور می گفت؟ ...می گفت درد بدی وجودش را پر کرده است؟ ..می گفت خیلی زودتر از حریر مرده است؟ ... حریر آن قدر برایش مهم بود که حرفش رابزند ... آن قدر مهم بود که با تمام وجود برای زنده نگه داشتنش تلاش کند ... حاضر بود همه چیزش را بدهد اما حریر را از دست ندهد ...

-علی، بابا ؟

این جور بابا صدا کردنش یعنی حمایت.. یعنی پشتوانه...یعنی تنها نیستی ...

- بابا می تونی برام ضامن بشی ...

ابروهای حاجی بالا پرید و پرسید:

- کجا؟

با صدایی که از بغض گرفته و خش دار شده بود جواب داد:

-بانک سر محل ... بابا به اعتبارت وام می دن ...

romangram.com | @romangram_com