#حریری_به_عطر_یاس_پارت_234

انگشتان آریا نرم و آرام روی کمرش بالا و پایین می شد و با اشتیاق لب هایش را به بازی گرفته بود .. ساعت ها او را پاییده بود .. این مرد پولدار که خیلی ها قصد شکارش را داشتند اول و آخر شکار امروز خودش بود ... تا خود را به او برساند و در آغوشش جای بگیرد تنها به یک چیز فکر کرده بود ... پول! ...

دیگر این همخوابی ها برایش سخت و آزار دهنده نبود ... دیگر مثل گذشته بعد از هر بار هم آغوشی با مردان رنگ به رنگ به گریه نمی افتاد ... به قول دوستش پوست کلفت شده بود ... عجب کثافتی شده بود ... آریا با چشمانی مست و لا قید نگاهش کرد و زمزمه کرد :

-خیلی دوستت دارم ... پیشم می مونی؟

شراره لبش را به دندان گرفت و گفت:

-اوهوم منم همین طور عزیزم ..


اما به یک باره رنگ نگاه آریا تغییر کرد ...

سیلی های مکررش روی صورت دخترک او را بی حال و بی رمق کرده بود ... سر و صدای بیرون نمی گذاشت صدای جیغ های شراره به گوش کسی برسد ...دختر زیر دست و پای او راه فراری نداشت ... مردک دیوانه شده بود و او را میان مشت و لگدهایش گرفته بود ... دست های آریا در جنونی غیر عادی دور گلوی دخترک حلقه زد و گفت:

-می کشمت ... تو کثافت رفتی با اون پسره ی هیچی ندار ... حالا اومدی میگی دوسم داری ...

دخترک جیغی کشید و خرخر کنان نالید:

- ولم کن... دیوونه .. آشغال روانی... ولم کن ...

اما آریا محکم توی صورتش کوبید و گفت:

- آره من آشغالم .. روانی ام .. اما دوست داشتم ..

... خون همزمان از بینی و کنار لب دختر راه گرفت ...تمام صورتش از آن همه سیلی که خورده بود بی حس شده و کنار چشمش سرخ و ملتهب شده بود ...رسما به غلط کردن افتاده بود .. مردک اولش خوب پیش رفته بود ... معاشقه ای نرم و آرام ... بارها دوستت دارم را تکرار کرده بود و دختر هم در جواب با زیرکی پاسخ داده بود ... اما آریا به یکباره دیوانه شده بود .. همزمان با هر سیلی فریاد می زد :

- نه دوسم نداری .. تو اون پسره ی یه لا قبا رو به من ترجیح دادی ... گفتی دیگه نمی خوای منو ببینی ...

به نفس نفس افتاده بود .شراره بی حال زیر دستانش دست و پا می زد اما قادر به فرار از زیر چنگالهای قوی او نبود... ضربه ها فرود می آمد که در باز شد و ناصر هراسان و دستپاچه روی تخت پرید و او را محکم به عقب کشید ... دخترک با صورتی خونین و مالین خود را به زحمت در خود مچاله کرد و نالید ... ناصر نگاهی تاسف بار به او انداخت و سرش داد کشید :

- پاشو برو بیرون ... چی گفتی که دیوونه شد ؟

دختر دردمند و نالان ملافه را به سمت خود کشید و دور تن عریانش پیچید و خود را از تخت پایین کشید ... بدنش می لرزید و در اثر ضربه هایی که خورده بود جسمش یارای ایستادن نداشت ...لب هایش چند بار باز و بسته شد اما صدایی از حنجره اش بیرون نیامد ... آریا مثل پلنگی زخمی نگاه خشمگینش را به او دوخته بود و نفس نفس می زد ...اشکهای دخترک سرازیر شد و بی حرف و وحشتزده همان طور که تند تند لباس هایش را از گوشه و کنار جمع می کرد ،از اتاق بیرون دوید ...

romangram.com | @romangram_com