#حریری_به_عطر_یاس_پارت_232

-این چند روز خیلی بد گذشت ... همش حواست یه جای دیگه بود ... علی بهم بگو تو چته ؟

-من غلط بکنم حواسم جای دیگه باشه ... اینا همش بهتونه ... علی همین جا قول می ده بهت همه جوره کنارته ... دختر تو جون منی ... من ازدواج با تو رو که یه محال غیر ممکن بود ممکن کردم ... تو مال منی ... نفس منی ... این قلب از روزی که تو رو دیده ... فقط تو رو خواسته ...

حریر با شوق تک تک کلمات دلنشین او را می بلعید ... نگاه ها در هم قفل شد ... علیرضا با تمام وجود او را به خود فشرد و مهربان و پر مهر او را غرق بوسه ساخت...

××××××××××××

(پست شصت و یک )

جام را برداشت و یک بار دیگر نگاهش را به هیاهوی مقابلش دوخت .. پایه ی آن را بالا گرفت و جام شیشه ای مقابل چشمانش قرار گرفت .. اینبار نگاهش را از پشت مایع قرمزنگ به تصویر رو به رو دوخت .. تصویری قرمز رنگ همچون سرخی خون .. پوزخندی بر لبانش نقش گرفت و لبه ی جام را به لب هایش نزدیک کرد و جرعه ای از آن را نوشید ... دستی بر شانه اش نشست و نگاه مست او را به سمت خود کشاند:

-بسه دیگه ... پاشو که وقت عشقو و حاله ...

ناصر جامی را که از سر شب چندین بار پر و خالی شده بود را از میان انگشتان او بیرون کشید و روی میز گذاشت ...پارتی شبانه ای که مثل همیشه در ویلای لواسانش برگزار شده بود باز هم پر بود از دختران و پسران لاقیدی که بی تفکر و تامل و فقط برای گذراندن وقتی به بطالت، پا به آن جا می گذاشتند ... جوانانی که شاید هیچ انگیزه ای برای درست زندگی کردن نداشتند و به قول خیلی از آن ها باید پول های باد آورده ی پدرانشان را در جایی خرج می کردند ...

از جا بلند شد اما سرش گیجی رفت و بی اختیار تلو تلویی خورد ... درد بدی از شقیقه هایش جان گرفت و داخل مردمک چشمانش کوبید ... دهانش مزه ی بد و تلخی داشت، درست مثل رویاهایی که به تلخی می زد ... ناصر بازویش را گرفت و گفت:

- بازم زیاده روی کردی ... مگه شب نمی خوای بری خونه ؟ می خوای بازم زنت زنگ بزنه و هر چی از دهنش درمیاد نثارمون کنه ...

آریا یک دستش را داخل جیبش فرو برد و همان طور که تلو تلو می زد و به سمت جوانان در هم لولیده می رفت انگشتش را تکان داد و رو به او گفت:

- گور باباش ... می فهمی گور باباش ..

داخل جمع که شد دخترکی با پیراهنی اندامی و کوتاه به سرعت خود را به او رساند و با وجود صدای زیاد همان طور که سعی می کرد صدایش را به گوش او برساند گفت:

- خوش اومدی عشقی ..

نیشخندی روی لب های او نشست و خود را به دخترک چسباند ...چهره ی دخترک زیر خرواری از آرایش زیبا و عروسکی بود ..اینجا بهترین نقطه برای فراموشی بود ...دستش کمی با خشونت دور کمر دختر حلقه زد ...چشمان درشت و خوشرنگ دخترک بی پروا خیره به چشمانش شد و همزمان روحش را به پرواز در آورد و به سمت چشمان حریر کشاند.. انگار حالش خوب بود .. اصلا هر چیزی که او را به یاد حریر می انداخت حالش را خوب می کرد ... انگشت شستش بالا آمد و روی گونه های دخترک نشست ... حریر آن جا بود میان آغوشش ... دخترک مردمک چشمانش را در حدقه غلتی داد و با عشوه گفت:

- خوش تیپ خیلی داغونی ها!

بی اراده لب زد :


romangram.com | @romangram_com