#حریری_به_عطر_یاس_پارت_231

×××××××××××

موتورش را بی حوصله داخل حیاط آورد و مثل همیشه گوشه ای پارک کرد ... نگاهش به سمت بالا کشیده شد و با دیدن چراغ های خاموش خانه دلش هری فرو ریخت .... هول و دستپاچه پله ها را بالا دوید ... ترس تمام وجودش را پر کرده بود ... عجب احمقی بود .. حریر را با آن حال و روز خراب به امان خدا سپرده بود و برای خود ش غنبرک گرفته بود ... با دستانی لرزان کلید را داخل قفل چرخاند و در را باز کرد ... فضای خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود ... به سرعت کلید برق را زد و بلافاصله خانه در روشنایی غرق شد ... نگاهش را دور تا دور پذیرایی چرخاند اما از حریر خبری نبود ... به سمت آشپزخانه نگاهی انداخت باز هم نشانی از حضور حریر نیافت... گاز خاموش بود و حریر مثل همیشه غذایی بار نگذاشته بود ... قلبش بی امان در سینه اش می کوفت و هزار فکر ناجور به سمت مغزش هجوم آورده بود ... هراسان به سمت اتاق خواب رفت و درش را باز کرد ... نوری که از پذیرایی به داخل اتاق تابید کمی روشنایی به آن جا بخشید اما تخت خالی نفس را در سینه اش حبس کرد... حریر آن جا هم نبود ... خواست به عقب برگردد که با دیدن جسم مچاله شده ی او در فاصله ی بین دیوار و دراور، قلبش برای دقایقی از ضربان ایستاد ... بی نفس جلو رفت و مقابل دخترک زیبا رو زانو زد ...نگاه ترسیده اش را به جسم کوچک او دوخت ... قفسه ی سینه اش که آرام بالا و پایین می شد نشان از خوابی عمیق می داد ... این بار نفسی به آسودگی کشید و دست هایش را جلو برد و دخترک را به آغوش کشید ...سر حریر نرم و آرام روی سینه اش نشست... خدایا این دختر جانش بود ... مگر نه این که بی جان میمرد؟

نگاهش مسخ چهره ی ظریف و زیبای او شده بود ...لب های خوش فرم و صورتی رنگ حریر به طرز اغواگرانه ای بر هم خورد و زمزمه کرد:

- علی؟

نفس های ملتهبش را به صورت او پاشید و جواب داد:

- جانم !

سرش را بیشتر روی سینه علی جا داد و گفت:

-خیلی دوستت دارم ...

دخترک داشت با لحن آرامش بخشش دلبری می کرد ...علیرضا لبه ی تخت نشست ... چشمان زیبای حریر هنوز بسته بود ... سرش را پایین آورد و بوسه ای داغ روی پلک های بسته او نشاند و گفت:

- خواب چه موقع ست خانم خانما ؟ نمی خوای بیدار شی ..

حریر به نرمی پلک هایش را از هم گشود ... چشمانش همچون یاقوتی زیبا در حدقه درخشید ... لب های علیرضا تکانی خورد و احسنتی نثار خالق این دختر زیبا رو کرد ... به والله حریر امشب قصد جانش را کرده بود ... تپش های قلبش آنچنان طوفانی شده بود که اگر جا داشت سد سینه اش را می شکافت و بیرون می زد ... برای لحظاتی آن چه بر او در این چند روز گذشته بود را به دست فراموشی سپرد ...دلش نمی خواست به بیماری حریر فکر کند ... دلش فرار می خواست ... کاش می شد دست حریر را بگیرد و به جایی پناه ببرد که نام و اثری از آن بیماری نباشد ... حاضر بود نیمی از عمرش را می داد و به خوشبختی ماه های گذشته بر می گشت ...کاش یک راهی بود ... توان از دست دادن دخترک میان آغوشش را نداشت .. حاضر بود هر چه دارد اما دوباره حریر را سالم و قبراق ببیند ... حریر غر زد:

- علی دیگه دوسم نداری نه؟

ابروهای علی با شیطنت همیشگی بالا پرید و با لبخند جواب داد:

- معلومه که ندارم ...

چشمان حریر پر از هراس خیره او شد . اما علیرضا محکم او را به خود فشرد و گفت:

- دوست داشتن چیه دختر من دیوونه تم ... جونم به جونت بنده ...کاش می شد یه اسم جدید واسه تمام حسایی که نسبت به تو دارم پیدا می کردم. عشق، دوست داشتن، اینا برای حسی که بهت دارم خیلی کمه .. خیلی کم !

لب های حریر به لبخندی نرم و شیرین باز شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com