#حریری_به_عطر_یاس_پارت_230

-هیچی گفت بدنت ضعیفه .. باید تقویت بشی ... کلی داروی تقویتی داد ...

-وا یه آزمایشی چیزی ؟

-نترس بابا علی بیچاره م کرده... تو این چند روز از آزمایش گرفته تا سی تی اسکن منو برده ... اما دکترا گفتن هیچیت نیست ... فقط بدنت ضعیفه .. باید تقویت بشی ...

-خب این که خوبه .. خدا رو شکر ..

-آره اما این پسره دیوونه م کرده ... نمی دونم چرا انقدر تو فکره ... مریم؟

-جانم...

-میگم نکنه به خاطر بچه س ؟

-وا دیوونه شدی ..

-آخه از وقتی فهمیده بچه ای در کار نیست یه کم رفته تو خودش ...

-نه بابا فکر نمی کنم ... دیوونه حتما نگران حالته ...

-اون که آره ... تو این چند روز از خواب و خوراک افتاده..

-نترس بابا این شوهرت زیادی عاشقه ...اه .. اه..

هر دو با هم زیر خنده زدند .. خدا را شکر حرف های مریم کمی آرامش کرده بود ... نمی دانست چرا وقتی چهره ی متفکر علیرضا را می دید دلش هری فرو می ریخت ... همین دیشب که علیرضا او را به طرز غریبی محکم در آغوش کشیده و بوسیده بود حس خاصی داشت .. بوسه های علیرضا هم فرق کرده بود ...

(پست شصت)

برس را نرم وآرام روی موهایش لغزاند و از داخل آینه به چهره ی رنگ پریده خود نگریست.. در همین یک هفته آن قدر بارها و بارها دچار ضعف شده بود که زیر چشمانش گود افتاده بود ... تحمل دیدن این چهره زرد و نزار را نداشت .. بی اختیار دستش را جلو برد و رژ لب صورتی خوشرنگش را برداشت و روی لب هایش کشید ... دلش می خواست مثل همان روزهای اول زندگی عشق و علاقه را در چشمان علیرضا ببیند .. اما چند شب بود که علیرضا مرد همیشگی اش نبود ... دایم در فکر بود و نگاهش را از او می دزدید... این باز رژگونه اش را برداشت و گونه های سفید و بی رنگش را رنگین ساخت .. اما باز افکارش به سمت علیرضا و رفتارهای اخیرش کشیده شد... دیشب دقایق طولانی در دستشویی گیر کرده بود و وقتی بیرون آمده بود رنگ چشمانش سرخ شده بود ... با یاد آوری بی حوصلگی بعد از آن و زود به رختخواب رفتنش ترس وجودش را پر کرد ... بارها از مردانی شنیده بود که بعد از ازدواج به سمت اعتیاد کشیده می شوند .. شاید این همه ضعف و نزار بودنش علیرضا را از او بی زار و دلخسته کرده بود ... مژهای بلندش را برهم زد و نگاه دیگری به خود انداخت... درد بدی در سرش پیچید و بی اختیار دستش را روی سرش گذاشت ... دردها روز به روز بیشتر و بیشتر می شد ... نگران به گوشی همراهش خیره شد از تماس علیرضا خبری نشده بود ... علایم بی توجهی او روز به روز بیشتر می شد و همین قلب کوچک حریر را به تلاطم وا می داشت... از صبح منتظر تماس علیرضا بود و دریغ از یک تماس کوتاه... دستش را روی قلبش گذاشت و با ضعف با خودش گفت:

- علی چی شده؟ چرا دیگه نمی تونم غرق اون چشمای مردونه ت بشم... چرا همش داری ازم فرار می کنی ؟

دلش که لرزید، بی اختیار اشک چشمانش سرازیر شد ... دست خودش نبود خبر از بیماری هولناکی که وجودش را ثانیه به ثانیه در برمی گرفت نداشت. نمی دانست علیرضا در چه حال بدی دست و پا می زند ... از روی پاتختی مقابل آینه سر خورد و پشتش را به دیوار چسباند ... ضعف بدی وجودش را پر کرده بود و این اشک ها و نگرانی ها بیشتر حالش را دگرگون می ساخت ... سرش را تکیه داد و بی رمق پلک هایش را بر هم گذاشت.


romangram.com | @romangram_com