#حریری_به_عطر_یاس_پارت_227

- خدا با حریر من؟ آخه چرا؟من می خوام بمیرم ... من از این زندگی سیرم .. یه هفته ست این حرفا گوله شده تو گلوم... یه هفته ست فقط دارم با خودت راز و نیاز می کنم ... خفه شدم بس که جلوی حریر خندیدم و دردمو تو خودم خفه کردم... ببین .. این جا رو ببین ...

حسن با چشمانی به اشک نشسته به او نگریست که دستش را نشانش می داد ... میان انگشت اشاره و شستش کبود شده بود ... در این شب ها هربار که حس می کرد تاب و تحمل از دست می دهد، به گوشه ای پناه برده بود و میان بند دو انگشتش را محکم به دندان گرفته بود ... باید فریاد هایش را همان جا خفه می کرد ... نمی گذاشت حریر چیزی بفهمد ... حسن پر درد صدایش زد:

-داداش ... یعنی من لایق نبودم دردتو بهم بگی ؟

-با خودم عهد کردم حریر چیزیش نباشه حرف نمی زنم ... تو خودم خفه میشم اما حرف نمی زنم... اما خدا نگام نکرد ... می فهمی ... بابا منم آدمم...

صدای گوشی همراهش او را از جا پراند .. با پشت دست چشمان خیسش را پاک کرد و گفت:

-حسن ،حریره...

حسن مستاصل گفت :

-جواب نده ...

-نگران میشه ...

-گوشی رو بده دست من می گم رفتی بیرون ؟

-باشه ... بگو خودش زنگ می زنه ..

با آن صدای گرفته توان حرف زدن نداشت .. حسن گوشی را گرفت و پاسخ داد:

- الو ؟

حریر با شنیدن صدای شخص دیگری مردد گفت:

- ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم ..

اما حسن آرام جواب داد:

- نه آبجی درست گرفتید ..


romangram.com | @romangram_com