#حریری_به_عطر_یاس_پارت_226
انگار با همین کلام تمام قوایش را ازدست داد و همان جا بیخ دیوار چمباتمه زد.. سرش را میان دست هایش گرفت و دوباره شانه هایش لرزید ... حسن با رنگ و رویی پریده گفت:
- خدا اون روز و نیاره ... بابا درست حرف بزن ببینم ... مُردم از دلواپسی ...
سرش را تکان داد و با صدایی که می لرزید گفت:
-تاوان کدوم بدی رو دارم می دم... من که همیشه حواسم به همه چی بود .. چه گناهی کردم که خدا داره این جور عذابم میده ...
سپس انگار طاقت از کف داد که از جا برخاست و کف دستش را به دیوار کوبید و گفت:
- خدا این دردو میدادی به خودم .. به خودت قسم اگه دم می زدم ...خدا تمومش کن... تحملش برام سخته ...
انگشتانش دوباره پر درد مشت شد و محکم بر پیشانی اش نشست... حسن گیج و سردرگم نگاهش می کرد ...علیرضا از چه سخن می گفت؟ چند روز بود او را در خود و کلافه می دید اما امروز این کوه خروشان نشان از درد عمیقی می داد ... علیرضا گر گرفته دو دکمه بالای لباسش را باز کرد و نفسی عمیق کشید ... سینه اش به شدت می سوخت و ذق ذق می کرد .. کم نبود آن همه فریاد که از سر جنون کشیده بود .. حسن دستش را روی شانه ی او گذاشت و مردانه گفت:
- داداش یه کم آروم بگیر بذار ببینم چه خاکی به سرمون شده ...
علیرضا چشمان سرخش را به او دوخت و گفت:
- آروم بگیرم؟ آخه چه جوری ؟ دلم داره آتیش می گیره ...دارم می سوزم حسن ... همش سه ماه نیست ... ای خداااااااااااا....
حسن کلافه دستش را گرفت و گفت:
- ای بابا دیوونم کردی ... بگو چی شده آخه؟
درمانده و مستاصل به دیوار تکیه زد و پنجه هایش را میان موهایش فرو برد و پر از بغض و عاجزانه نالید:
-خدا می خواد حریرمو ازم بگیره ... می فهمی حریر منو ...
حسن هاج و واج نگاهش می کرد که علیرضا نجواگونه انگار که با خودش صحبت می کرد ادامه داد:
-چند روز بود که سرش یه کم گیج می رفت ... ضعف داشت... اون شب بهم گفت بریم آزمایش ... هر دوتامون خوشحال بودیم ... فکر می کردم دارم بابا میشم ... صبحش بردمش آزمایشگاه ... آزمایش داد ... قرار بود جوابشو بعد از ظهر بدن ..خودم رفتم ... اسم حریر رو که گفتم زنه برگه جوابو در آورد و دستم داد و گفت مثل این که دکتر آزمایشگاه می خواد با خودتون حرف بزنه ... رفتم پیشش ... یه خانم دکتری بود .. نگاه آزمایش کرد و گفت باید خانمت یه بار دیگه آزمایشش رو تمدید کنه ...گفتم واسه چی؟ یه نگاه به چشمام کرد و گفت یه کم مشکوکه ... منم از همه جا بی خبر گفتم مگه جوابش مثبت نیست؟ ... نگام کرد و با شک گفت نه پسرم ... دیگه رسما هنگ کرده بودم ...نمی فهمیدم چی میگه... حالمو که دید گفت بشین تا بهت بگم فقط باید خیلی محکم باشی .. دهنم خشک شده بود به خدا ... نمی دونستم چی می خواد بگه .. لباشو تر کرد و گفت خانمت مشکوک به سرطانه ...
آخرین کلام همزمان شد با پایان تحملش ... دوباره شانه هایش لرزید و مقطع نفس کشید اما تکه تکه ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com