#حریری_به_عطر_یاس_پارت_225

-آقا خوبید ؟

خوب بود؟!!! گیج و منگ نگاهش کرد... درد پیچکی شد و تک تک سلول هایش را در نوردید ... زن با لحنی نگران گفت:

- بهتره یه کم بشینید ..

از این جور حال و هوا زیاد دیده بود ...دهانش خشک و بدمزه شده بود ...تنه اش را از دیوار کند و بی توجه به دهان باز زن از مطب بیرون زد ... صداها در سرش فریاد می کشیدند ..." نهایت یکسال" ... عصیان زده و دیوانه وار از پله پایین دوید... میان پیاده رو که ایستاد هیچ چیز را به خاطر نمی آورد ... کجا بود ؟ آن جا چه می کرد؟ انگار فراموشی گرفته بود که چیزی را به خاطر نمی آورد ..مسیر پیاده رو به سمت پایین شروع به دویدن کرد . فقط یک چیز در پس زمینه ی سرش بالا و پایین می شد" باید عجله کنی" ... با تنه ای مردی کمی تلو تلو خورد و در جایش ایستاد .. گیج و گنگ به اطرافش نگریست ... پیاده بود!!! ... موتورش را کجا گذاشته بود ؟! به عقب برگشت ...نگاه گیجش رابه خیابان دوخت...آن جا چه می کرد؟ نفس پر از دردش را با بدبختی بیرون داد و ناامید و درمانده تمام مسیر آمده را بازگشت ... مقابل ساختمان کلینیک موتورش را قفل و زنجیر شده پیدا کرد ...درست مثل کسی که فراموشی مقطعی گرفته باشد به موتورش نگاه کرد... دستش را عاجزانه روی سرش گذاشت ...تک کلمات دکتر مثل پتکی بر سرش کوبیده می شد .. انگار دنیا بر سرش آوار شده بود .. لبه ی جدول در کنار موتورش چندک زد و با بیچارگی تمام هق زد ...شانه هایش می لرزید و او خالی نمیشد ... باورش سخت بود و در کتش نمی رفت به یکباره دنیای زیبا و شیرینش خراب شده باشد.. باورش نمیشد عمر خوشبختی اش این اندازه کوتاه باشد! ... همین چند روز پیش کنار حریر احساس برترین مرد روی زمین را داشت و حالا درست این جا با برگه ای که مثل سند مرگش بود عاجزترین مرد دنیا شده بود ... برگه ای که تمام مدت میان انگشتانش مچاله شده بود و حسش نمی کرد ..انگشتانش را بیشتر به هم فشرد و غرید" آشغال لعنتی " صدای پزشک در گوشش پیچید "فرصتت کوتاهه .. راه درمان هست اما متاسفانه هزینه اش بالاست و ریسکشم خیلی زیاده ... بهترین کار و کمترین ریسک رو می تونم بهت توصیه کنم اگه می تونی ببرش خارج از کشور ... شاید خیلی از همکارام این جا بتونن اون توده رو بی خطر از سرش بیارن بیرون اما من توصیه م اینه "

مگر می شد فاصله ی خوشبختی و بدبختی به این اندازه کوتاه و کم باشد .. نباید اجازه می داد حریر چیزی از این ماجرا بفهمد...

دستش را مقابل دهانش گذاشت ... داغان و سرگشته اشک هایش روی گونه هایش فرو می ریخت ... خدایا تاوان چه اشتباهی را می داد ؟چه خبطی کرده بود که این مجازاتش بود ؟ دستی بر شانه اش نشست ..

-داداش چیزی شده؟

سرش را بلند کرد و مستاصل نگاهش را به مرد جوان مقابلش دوخت ... مرد زجری که در مردمک چشمانش نشسته بود را به وضوح دید و گفت:

- داداش کاری از من ساخته است؟

بغض مثل یک توده سخت و سهمگین راه گلویش را بسته بود ... کاری از دست هیچ کس ساخته نبود ... دستش را به نشانه ممنونم تکان داد و از جا بلند شد و به سمت موتورش رفت ... مرد کمی نگاهش کرد و بی حرف راهش را کشید و رفت ... گاهی سکوت بهترین التیام دهنده بود ... روی موتورش نشست و آن را روشن کرد ... دلش می خواست قبل از حریر بمیرد ... محکم و پر قدرت پایش را روی هندل گذاشت و محکم آنرا را زیر پایش فشار داد ... موتور با قدرت روشن شد و وارد خیابان شد ... سرعتش بالا بود و لحظه به لحظه بالا تر می رفت ... باد شلاق وار سر و صورتش را مورد آماج خود قرار داده بود ... دلش فریاد می خواست ... با سرعتی غیر مجاز از میان دو اتومبیل ویراژ داد و همزمان از ته دل فریاد کشید ...

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...

نفس می گرفت و بلندتر از قبل فریاد می کشید ...فریادهای بی وقفه ای که روح آزرده اش را کمی سبک می کرد... صورتش خیس از اشک بود اما دست خودش نبود باید قبل از رفتن به خانه درونش را از آن همه غم خالی می کرد ...

(پست پنجاه و نه)

وارد گاراژ شد و موتورش را کنار دیوار انتهای آن پارک کرد .. حسن به محض دیدنش به سمتش رفت تا مثل همیشه سلامی کند و علت تاخیرش را جویا شود ... اما چشمان سرخ و چهره ی ملتهبش باعث شد بگوید:

- داداش چه خبر شده ؟ چرا انقدر داغونی ؟

مگر نه این که مرد گریه نمی کرد ... اما دست خودش نبود و فقط و فقط دلش گریه می خواست ... انگار فریاد ها هم تاثیری نداشت و دلش لحظه به لحظه سنگین تر شده بود ... با صدایی که در اثر فریاد هایش کلفت و خش دار شده بود جواب داد:

- حسن بدبخت شدم ...


romangram.com | @romangram_com