#حریری_به_عطر_یاس_پارت_224
و آرام میان پذیرایی او را روی زمین گذاشت ...چشمان حریر منتظر نگاهش کرد ... علیرضا سرش را در کنار گوش او برد و زمزمه کرد:
- با من می رقصی ؟
تازه حریر متوجه صدای ملایم آهنگ شد ... علیرضا را هیچ وقت آن قدر رمانتیک ندیده بود ... قلبش ریتمی تند گرفت ... او هم دلش می خواست همان جا در آغوش او برقصد .. سرش را آرام بالا و پایین کرد و دستش را روی شانه های او گذاشت... علیرضا محکم و مردانه دستانش را دور کمر او حلقه کرد و گفت:
- می خوام از شب تولدم سو استفاده کنم ..
لبخند پر مهری بر لبهای حریر نشست .. علیرضا ادامه داد:
- شب عروسیمون دلم می خواست باهات برقصم ... اما خجالت کشیدم ..
فضای خانه بعد از آن مهمانی دلپذیر، بسیار رمانتیک شده بود ... با صدای ملایم و ریتمیک آهنگ ،حریر سرش را بر سینه ی او گذاشت ... عجب آرامشی داشت... علیرضا بوسه ای بر موهایش زد و گفت:
- نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم... چه جوری بگم ممنونتم که خانم خونه م شدی . بهترین تولد عمرم بود .. بهترین کادوی عمرمو گرفتم... ممنونتم...
حریر آرام سرش را از روی سینه ی او بلند کرد و گفت:
-منم ازت ممنونم که با تمام بدیام کنارم موندی ... مرسی که هیچ وقت عقب نکشیدی ...
علیرضا خم شد و بوسه ای گرم روی لب های او کاشت و گفت:
- هنوز یادم نرفته که چه جوری بهت گفتم بیا اتاق کارت دارم نیومدی ... اما الان هر چی جیغ و دادم کنی فایده نداره ...
و بی درنگ او را به آغوش کشید و به سمت اتاق خواب برد .. حریر مشتی نرم به سینه ی او کوبید و گفت:
- ای بدجنس بازم گولم زدی ..
پست پنجاه و هشت)
بی نفس از اتاق بیرون زد ..نفسش بالا نمی آمد و جایی میان سینه اش راه گم کرده بود ... بی اختیار انگشتانش را روی سینه اش گذاشت و فشرد .. دلش می خواست هر چه سریعتر از آن جا دور شود اما به طرز غریبی چشمانش سیاهی رفت و درد بدی را در شقیقه هایش احساس کرد . ناگزیر تکیه اش را به دیوار داد و پلک هایش را روی هم گذاشت ....انگار یک چیز سنگین روی سینه اش گذاشته بودند . چرا انقدر نفس کشیدن برایش سخت شده بود؟! ... با صدای نازک زن چشم هایش را بی رمق باز کرد و نگاهش را به چهره ی بزک شده او دوخت ...
romangram.com | @romangram_com