#حریری_به_عطر_یاس_پارت_223
ملیحه خانم گفت:
- مامان جان تولدت مبارک ...
علیرضا که هنوز به نوعی شوک زده بود خندید و گفت:
- همه تون می دونستید نه؟
زری لبش را کج کرد و زیر لب غرید:
- همش بچه بازیه ..
اما هیچکس به او توجهی نکرد و حسین با خنده گفت:
- مثلا قرار بود سورپرایز بشی دیگه..
×××××××××
آخرین بشقاب را داخل کابینت گذاشت که دست های علیرضا دور کمرش حلقه شد و گفت:
- گفته بودم که گذر پوست به دباغ خونه می افته، نگفته بودم ؟
با مظلومیت سرش را تکانی داد و گفت:
-اوهوم..
علیرضا دست هایش را زیر زانوهای او انداخت و از جا بلندش کرد ... حریر جیغ خفیفی کشید و برای نیفتادن دست هایش را محکم دور گردن او حلقه کرد ... علیرضا بوسه ای محکم و طولانی کنار گوشش گذاشت و گفت:
- می دونی امشب بهترین شب عمرم بود ؟
حریر چشمان زیبایش را در حدقه چرخاند و مات نگاه او شد... علیرضا از آشپزخانه بیرون زد و گفت:
- امشب می خوام یه چیزی ازت درخواست کنم...
romangram.com | @romangram_com