#حریری_به_عطر_یاس_پارت_222
-حریر خانم گذر پوست به دباغ خونه میفته ...
حریر تهدیدوار گفت:
- علی !
علیرضا سرخوش دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
- باشه چشم .. صبر می کنم .. مگه چاره ای هم دارم ..
×××××
سفره که جمع شد همه به غیر از زری شروع به تعریف از سلیقه و دستپخت او کردند ... حسام و علیرضا تمام مدت کنارش بودند و برای شستن و جمع کردن ظرف ها یاری اش دادند ... استکان ها را داخل سینی چید و چای خوش رنگ دم کشیده را داخل آن ها ریخت...علیرضا را صدا زد و گفت:
-علی آقا .. میشه بیایی این سینی رو ببری ...
علی که مشغول پذیرایی دوباره بود گفت:
- چشم الان میام ...
علی که سینی چای را برد ، کیک را آرام از یخچال بیرون کشید و به سرعت شمع ها را روی آن گذاشت ... با فندک آشپزخانه شمع ها را به سرعت روشن کرد و با برداشتن کیک زیبایی که به شکل قلبی بزرگ و سرخ رنگ بود از آشپزخانه بیرون زد .. علیرضا پشتش به او بود ومشغول تعارف کردن چای ... همه به یکباره شروع به دست زدن کرد ند و آوای تولدت مبارک سر دادند ... علیرضا متعجب به عقب برگشت و بادیدن حریر کیک به دست هاج و واج در جایش باقی ماند ... حریر که از پس روشنایی شمع ها چهره ای رویایی به خود گرفته بود با لحنی دوست داشتنی لب زد:
- تولدت مبارک ...
علیرضا مسخ نگاه او سینی را روی میز گذاشت و به سمت او رفت ... مقابلش ایستاد و با دهانی که ازحیرت باز مانده بود گفت:
- تو امشب چی کار کردی حریر؟!
حریر کیک را به طرفش گرفت و پر از هیجان گفت:
- دوست داشتم یه بارم که شده من غافلگیرت کنم ...
-خیلی خوب بود ... همش می گم چرا نمی ذاری بر م سمت یخچال .. نگو یه خبراییه ..
romangram.com | @romangram_com