#حریری_به_عطر_یاس_پارت_221


حسین قدر شناسانه به دخترش نگاهی کرد و لیوان شربت را سر کشید ...

××××××××

مشغول آماده کردن غذاها بود که علیرضا وارد آشپزخانه شد و کنارش ایستاد نفس در سینه اش حبس شد ... علیرضا نگاهی به جمع مهمانان انداخت وقتی دید کسی متوجه شان نیست ،کنار گوش او زمزمه کرد:

- حریرم...

حریر به نرمی به سمتش چرخید و جواب داد :

- جانم...

-یه دقیقه میایی تو اتاق ..

-برای چی؟

-کارت دارم ...

او که به خوبی علیرضا را می شناخت گفت:

- بیا این ظرفا رو ببر دیگه باید شامو بکشم ..

-حریر خانم...

-برو علی دیر شد ... دیگه حنات پیشم رنگی نداره ...

علیرضا لبخندی خبیثانه زد و گفت:

- بالاخره که مهمونا میرن و اون موقع من می دونم و تو ...

حریر هم با بدجنسی شانه اش را بالا انداخت و گفت:

- فعلا که نرفتن ... برو دیگه دیر شد ...

romangram.com | @romangram_com