#حریری_به_عطر_یاس_پارت_220
-شربتتو بخور... چه قدر زیر آفتاب وایمیسی که انقدر رنگت سیاه شده ...
علیرضا همان طور که لیوان را از زری می گرفت با لبخند به حریر نگاه کرد و گفت:
-دستت درد نکنه ...
و رو به زری ادامه داد:
- عمه حالا جلوی خانممون ضایعمون نکنی نمیشه ..
زری دستش را تکانی داد و گفت:
-وا خیلی دلشم بخواد ... سفید سفید صد تومن .. سرخ و سفید صد تومن .. حالا که رسید به سبزه هر چی بگی می ارزه...
علیرضا این بار بلندتر زیر خنده زد و گفت:
- تا دو دقیقه ی پیش که سیاه بودم ..
جمع زیر خنده زدند .. حسین از دستشویی بیرون آمد و گفت:
-ایشالا همیشه به خنده و شادی ..
حریر جلو رفت و سینی شربت را مقابلش گرفت و گفت:
- بفرمایید بابا .. بخورید که می خوام شام بکشم...
حسین همان طور که لیوان شربت را برمی داشت با صدایی آرام گفت:
- دلم برای دست پختت تنگ شده ...
حریر نگاه پر مهرش را به او دوخت و با شوق گفت :
-براتون فسنجونم گذاشتم ..
romangram.com | @romangram_com