#حریری_به_عطر_یاس_پارت_219
لبخندی از مهر به روی او پاشید و گفت:
-این چه حرفیه بابا خوشحال میشیم ..
زری که تحمل دیدن محبت های حسین را نداشت با لحنی حرصی گفت:
- حسین یه آبی به دست و صورتت بزن ... معلومه حسابی خسته ای ..
اما کلام حسین مثل خنجری زهر آلود بر سینه اش نشست:
- نه اتفاقا وقتی فهمیدم خونه داماد و دخترم دعوتم خستگی از تنم در رفت ...
زری انگشتانش را در هم قفل کرد و سرجایش نشست .. علیرضا که متوجه رنگ نگاه او شده بود جلو آمد و کنار او نشست و گفت:
-الهی قربونت برم عمه .. چه خبرا؟
زری پشت چشمی نازک کرد و جواب داد:
- خبرا که پیش شماست ... حالا فهمیدم واسه چی هر روز هفته سراغمو می گرفتی ... اما حالا هفته ای یه بار هم یاد عمه ت نمی افتی ..
علیرضا بلند زیر خنده زد و گفت:
- اِ... عمه خجالتم نده دیگه ..به خدا وقت نمی کنم ..
زری با عشوه ای قهرگونه گفت:
-اره والا ...من نمی دونم اون موقع چرا سر و تهتو می زدن داشتی به عمه ت سر می زدی!
علیرضا با مهربانی دست دور شانه های او انداخت و گفت:
- به خدا نوکرتم عمه .. دیگه خودت که در جریان بودی ..
همزمان حریر لیوان شربت را مقابل او گرفت .. زری پیش دستی کرد و لیوان را برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com