#حریری_به_عطر_یاس_پارت_218


- الان نباید لو بدیم دیگه ...

ملیحه خانم با شوق جواب داد:

- به نظر منم بذاریم بعد شام ...

حریر با خوشحالی گفت:

- هر چی شما بگید ... اما فکر کنم یه بوهایی برده ...

زری قوسی به گردنش داد و رو به برادر و زنش گفت:

- شما دوتا هم بچه شدیدا...

ملیحه خانم اخم هایش را در هم فرو برد و با لحنی که کمی هم تهدید چاشنی اش بود رو به او کرد و جواب داد:

- نمی خوام زحمت این بچه هدر بره ...

-وا منظورت چیه؟

-وقتی قراره بعد شام بفهمه یعنی باید بعد شام بفهمه ...

زری که علنا منظور او را گرفته بود مثل همیشه روی دهانش کوبید و گفت:

-آ آ... اصلا من یه کلمه هم حرف نمی زنم ... دست شما درد نکنه زن داداش .. یعنی من دهن لقم...

حاجی با کلافگی گفت:

- آبجی ... ملیحه .. تمومش کنید ... الان پیداشون میشه ... استغفرالله..

حریر دستپاچه به سمت آشپزخانه رفت و پارچ شربت را بیرون کشید و با سرعت دو لیوان پر کرد و روی کانتر گذاشت ... زنگ در واحد که زده شد حسام از جاپرید و بلافاصله در را باز کرد ... ابتدا حسین آقا و پشت سرش علیرضا وارد خانه شدند ... با رفتارهای زری از کرده اش پشیمان شده بود ... کاش به همان تولد دو نفره رضایت داده بود .حداقل دیگر این همه نگرانی و استرس نمی کشید ... اما خب علیرضا مهمانی دور همی را خیلی دوست داشت و حریر هم دلش می خواست تولد او باب میلش باشد ...علیرضا به سمت مهمانان رفت و شروع به خوش و بش کرد .. او هم به سمت پدرش رفت و در میان آغوش او فرو رفت ... دلش می خواست تمام خوشی هایش را با بهترین کسانش تقسیم کند .. نگاه خندان حسام و پدرش را به دنیایی نمی داد ... حسین با مهربانی بوسه ای بر پیشانی او زد و گفت:

- بابا جان خودتو خسته کردیا ؟

romangram.com | @romangram_com