#حریری_به_عطر_یاس_پارت_217


- به به تموم خستگیم در رفت ... چه خبره امشب ؟



و ابرویی بالا انداخت... حریر شیرین خندید و جواب داد:

- مگه باید خبری باشه ...

-نه همش ته دلم میگه یه چیزی یادم رفته ...

حریر روی پنجه هایش بلند شد و بوسه ای به گوشه ی لب های او زد و گفت:

- دلم برای همه تنگ شده بود خواستم دور هم جمع بشیم...

علیرضا مشکوک نگاهش کرد و گفت:

- الهی قربون اون دل کوچیکت بشم ...

صدای دوباره ی زنگ که از داخل شنیده شد علیرضا پرسید:

- کیه؟

-فکر کنم بابا اومد ...

-پس من برم پایین در رو براش باز کنم ...

-باشه ...

دوباره بوسه ای بر موهای او نشاند و پله ها را یکی دوتا طی کرد و پایین رفت ... حریر وارد خانه شد و گفت:

- علی و بابا هم اومدن ...

حاجی با مهربانی به سر تا پای عروس زیبایش نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com