#حریری_به_عطر_یاس_پارت_216
- وا زری جون مگه حرفی زدیم ما ... تو اصلا امروز چته؟ ... چرا داری انقدر غر می زنی ؟
حاجی زیر لب استغفراللهی گفت و همین باعث شد زری سکوت کند ... اخلاق برادرش را می شناخت ... با همین یک کلام یعنی دیگر چیزی نگو...
حریر که لیوان های شربت را جمع کرد نگاهی به ساعت انداخت ... هنوز تا آمدن علیرضا وقت داشت ... اسباب پذیرایی را که چید به آشپزخانه رفت و زیر غذا ها را یکی یکی روشن کرد ... مشغول شستن لیوان ها که شد مادرشوهرش را کنارش دید که با مهربانی پیش دستی میوه ها را جمع کرده بود ..
-اِ...مامان چرا جمع کردید ... هنوز تا اومدن علی خیلی مونده ...
-نه دیگه عزیزم بذار کمکت کنم... عجب بو و برنگی راه انداختی دختر ...
ملیحه خانم که هنوز از رفتار زری دلخور بود جلو آمد و نزدیک گوش او به آرامی ادامه داد:
- از وقتی رفتیم دنبالش یه سره غر زد ... تازه فهمیدم چرا زودتر بهش نگفتی .. اگه اینه که همون موقع که می فهمید می ذاشت کف دست اون بچه ...
سکوت حریر باعث شد برای اولین بار ملیحه خانم بگوید:
- تو رو خدا حلال کن مادر .. من تازه می فهمم تو توی اون خونه چی می کشیدی ...
خواست حرفی بزند که با صدای زنگ، کلام در دهانش ماند ... ملیحه خانم لبخندی زد و گفت:
- غلط نکنم علیرضاست ... پسر خونه ام که بود این جوری زنگ می زد ...
حریر با مهربانی گونه ی ملیحه خانم را بوسید و گفت:
- خود خودشه ...
×××××××××
×××××××××
)پست پنجاه و هفت)
در با تیکی باز شد و علیرضا موتورش را داخل حیاط برد و در جای همیشگی اش گذاشت ..پله ها را که بالا رفت با دیدن حریر که در پاگرد مقابل واحدشان منتظرش بود، لب هایش به لبخندی دلپذیر باز شد .. موهای مواج او که با سنجاق های نقره ای به طرز زیبایی تزیین شده بود حالش را حسابی جا آورد ..حریر با طنازی سلام کرد و علیرضا قبل از هر کاری او را به آغوش کشید ... کاری که هرروز با ورودش به خانه انجام میداد... سر میان موهای او فرو برد و همان طور که نفس عمیقی می کشید گفت:
romangram.com | @romangram_com