#حریری_به_عطر_یاس_پارت_215


با مهربانی و محبت ذاتی که نسبت به حسام داشت رو به اوگفت:

-آبجی فدات شه ..

-خدا نکنه آبجی دشمنات فدا شن ..

و زیر چشمی نگاهی به زری انداخت ... لب های حریر از خنده جمع شد و سینی را به سمتش گرفت و گفت :

-بیا داداش مرسی ...

با دادن سینی، حاجی پر محبت کنار دستش را نشان داد و گفت:

- بیا بشین این جا بابا ..

کنار پدرشوهرش نشست و از زری پرسید:

- پس بابا کی یاد ..

باز هم کنایه های زری شروع شد ..

-والا اگه ما حسین و دیدیم تو هم می بینش ...

نگاهش را دور تا دور پذیرایی انداخت و رو به برادرش گفت:

- ببخشید داداش ها منظورم به شما نیست .. اما حسین داره واسه این زندگی کلی می دوئه ... این جهاز کمر حسینو خم کرده ...

تمام تن حریر خیس عرق شده بود ... این زن همیشه و در همه حال همه چیز را به او زهر می کرد ...نیش و کنایه در ذاتش بود .. اصلا نمی توانست خوشبختی او را ببیند .. تحمل توجه های علیرضا و بخصوص برادرش را به او نداشت ... اما حاجی هم دست دور شانه های حریر انداخت و گفت:

- من که گفتم نوکر این دختر و پسرم هستم ... حسین سخت گرفت وگرنه والا ما هم راضی نبودیم ...

-البت داداش اما حسین نمی خواست حرف و حدیثی باشه ...

این بار ملیحه خانم میان کلام را گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com