#حریری_به_عطر_یاس_پارت_214


- اره والا از کیک خریدنتون معلومه ...

ملیحه خانم لب هایش را به طرز خاصی جمع کرد و نگاهش کرد ... اما حاجی با گفتن:

-آبجی یه صلوات بفرست ... به این بچه هم زهر نکن ... حالا تو هم که اومدی کادوتو خریدی ... دیگه چی می خوای ؟

زری با ناراحتی النگوهایش را که به تازگی خریده بود تکانی داد و گفت:

- یه جو احترام داداش .. که خدا رو شکر تو این بشر نیست ..

دیگر ملیحه خانم طاقت نیاورد جواب داد:

-وا زری جون من که تا حالا از این دختر غیر مهربونی و احترام چیزی ندیدم ...

سپس به حریر رو کرد و گفت:

-مادر یه چیکه از اون شربتت بریز بیار گلومون خشک شد ..

حریر دستپاچه به سمت آشپزخانه رفت و گفت:

- وای تو رو خدا ببخشید ... الان می ریزم ...

حاجی هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

- بس که ماشالا این خواهر ما حواس می ذاره واسه آدم ...

زری که تمام راه را غر زده بود و از دست حریر و بی عقلی هایش کلی آسمان و ریسمان بافته بود گفت:

- آره والا ...خدا شانس بده ...

و صورتش را از ناراحتی جمع کرد ... اما جالب این جا بود که کسی به این ناراحتی توجهی نکرد ... حریر شربت های خوشرنگ را داخل لیوان ها ریخت و به پذیرایی آورد .. حسام مهربان جلو دوید و سینی را از او گرفت و گفت:

- آبجی تو بشین من می گیرم ...

romangram.com | @romangram_com