#حریری_به_عطر_یاس_پارت_213
کیک را گرفت و داخل خانه شد ...
-بفرمایید خیلی خوش اومدید ...
آن را روی میز گذاشت و اینبار در آغوش پدرشوهرش فرو رفت ...حاجی با مهربانی بوسه ای بر پیشانی اش نشاند و گفت:
-به خاطر این پسره خودتو تو زحمت انداختی ها ...
لبخندی مهربان به روی او پاشید و گفت:
- این چه حرفیه باباجان دلمون می خواست دور هم باشیم ...
ملیحه خانم و زری همزمان وارد خانه شدند و بعد از روبوسی با مادرشوهرش مجبور به روبوسی با زری هم شد .. زری پشت چشمی نازک کرد و با طلبکاری گفت:
- الان باید بفهمم تولد اون بچه ست ؟ آره ؟ اصلا سر از کارت در نمیارم ... یه کاره می خواستی تولد بگیری می گفتی زودتر ... حالا من رفتم هول هول یه پیرهن خریدم واسه اون بچه ...
با ناراحتی لبش را به دندان گرفت و گفت:
- یه دفعه ای شد ...
زری بی توجه به حضور برادرش به او توپید :
- آره تو گفتی و منم باورم شد .. بی اختیار بغض گلویش را گرفت .. اما حاجی با صدایی که به تشر بی شباهت نبود خواهرش را صدا زد:
- آبجی !
-خوبه والا همه تونم طرف این یه الف بچه اید ...
ملیحه خانم که روسری اش را از سر بر می داشت گفت:
- اوا زری جون مگه چی شده؟ ... حریر می خواست همه رو سورپرایز کنه ...
زری با حرص گردنش را قوسی داد و هیکل درشت و گوشتالودش را روی مبل رها کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com