#حریری_به_عطر_یاس_پارت_212


-خیالم راحت باشه حاج بابا کیکو می گیره ؟

-آره مادر تو به کارت برس ... سر راه میریم می گیریم و میاییم ..

نفسش را به آسودگی بیرون داد و همان طور که گونه هایش سرخ شده بود گفت:

- فقط مامان به مامان زری نگفتم ...

ملیحه که خوب زری را می شناخت گفت:

-باشه عزیزم خودم دقیقه نود بهش می گم ...

-خودتون می دونید که ...

-آره مادر ... خودتو اذیت نکن .. می خوای بگم حاجی منو زود بیاره ... کمک نمی خوای ؟

ته دلش شادی زاید الوصفی نشست و گفت:

- دستتون درد نکنه تقریبا تموم شده ..

-ممنون فدات شم ... خدا رو شکر بچه م به آرزوش رسید ..

پیراهن زیبایی را که به تازگی علیرضا برایش خریده بود پوشید و موهای مواجش را به طرز زیبایی روی شانه هایش ریخت ... علیرضا عاشق موهای بازش بود و هر موقع کنار هم می نشستند دایم انگشتانش میان موهای نرم و لطیف او فرو می رفت و آن ها را به بازی می گرفت .. از عطر یاس مادرش قطره ای به خود زد و آرایش ملایمی کرد .. آرایش که می کرد به قول علیرضا دیوانه کننده می شد ... دلش می خواست شب تولد او بهترین باشد ... از اتاق که خارج شد نگاهش را دور تا دور پذیرایی کوچک خانه چرخاند ...همه چیز به طرز زیبایی مرتب و منظم شده بود ... به سمت بوفه رفت و در پایینش را باز کرد .. جعبه کوچک کادو شده را برداشت و نگاهش کرد ... انگار که می خواست از وجودش اطمینان حاصل کند .. دوباره آن را سر جایش گذاشت و درش را قفل کرد...... ذوق دلنشینی وجودش را لبریز کرده بود ... دلش می خواست لبخند را روی لب های همسرش ببیند .. همسری که این روزها تمام وجودش به او دلبسته و وابسته شده بود .. روی میز را مرتب کرد و به سمت آشپزخانه رفت ... نگاهی به غذاهای آماده شده انداخت و در یخچال را باز کرد .. راضی از همه چیز در آن را بست و نفسی از روی آسودگی کشید .. لیوان های شربت را داخل سینی گذاشت ... کم کم باید منتظر مهمانانش می شد .. با صدای زنگ خانه به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت ..صدای حسام را که شنید لبخند بر لبانش نشست و جواب داد:

- جونم داداشی بیایید تو...

در را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت ... پارچ شربت را از یخچال بیرون کشید و روی کانتر گذاشت ... با شنیدن صدای حاج بابا از توی راه پله ها متعجب به سمت پذیرایی برگشت ... حسام پله ها را بالا دوید و با سرعت و هیجان خود را در آغوش او انداخت... دلتنگ برادر کوچکش را محکم در آغوش کشید و سر و صورتش را با مهربانی خواهرانه بوسه باران کرد .. با دیدن ملیحه خانم و حاجی لبخندی از تعجب زد و گفت:

-به به خوش اومدین ...

حاج بابا با مهربانی جعبه ی کیک را به طرفش گرفت و گفت:

- مبارکه بابا جان ... اینم امانتیت...

romangram.com | @romangram_com