#حریری_به_عطر_یاس_پارت_211
-نه نه... بابا غذای بیرون دوست نداره ... خودم یه چیزی می پزم ...علی ؟
-جانم!
-مرسی...
-بابت ...
- بابام و حسام ..
-فدای اون صدات ... عمه زری هم که کلا بی خیالش شدی ..
و بلند زیر خنده زد ..
-بگم نگم میادش دیگه ..
-باشه قربونت برم .. برو استراحت کن ... میان خسته نباشی ...
-خیلی دوستت دارم ..
-ما بیشتر ..
تماس که قطع شد با خیال راحت روی صندلی نشست... حالا دیگر می توانست با خیالی آسوده به کارهایش برسد .. گوشی را برداشت و شماره خانه ی پدری علیرضا را گرفت ... با شنیدن صدای ملیحه خانم گفت:
- سلام مامان جان ..
ملیحه خانم که این روزها این دخترک مهربان و زیبا را بیشتر می شناخت جواب داد:
- سلام عروس قشنگم .. خسته نباشی...
-ممنون ...راستی مامان ؟
-جانم؟
romangram.com | @romangram_com