#حریری_به_عطر_یاس_پارت_209
- آره اونم چه جورم...
ویاد عاشقانه های شبانگاهی شان افتاد ... گاهی اوقات علیرضا با محبت های زیادی اش او را تا مرز جنون می برد ...
–معلومه خودتو کشتی با این درس خوندنت...
سپس نفسش را با پوفی بیرون داد و ادامه داد:
-اوف تو دیگه فکر نمی کنم بتونی درس بخونی ... با این چیزی هم که امروز گفتی حتما تا حالا مامان شدی صدات در نمیاد ...
ته دلش غنج رفت .. اگر آن همه ضعف و سرگیجه از بارداری بود باید قید درس خواندن را تا مدت ها می زد ... زیاد هم برایش مهم نبود ... عشق علی آن چنان وجودش را پر کرده بود که دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت ...
لبش را به دندان گزید که مریم گفت:
- ها ... چیه صدات در نمیاد ... سه ماه نگذشته از عروسیتون... چه خبره بابا ...
-اِ مریم ... کی گفته من حامله ام .. من گفتم یه کم ضعف دارم و بعضی موقع سرم گیج میره ... امشب به علی بگم فردا می ریم یه آزمایش میدم ببینم چه خبره .. تو هم انقدر شلوغش نکن ..
-باشه برو الان علی جونت پیداش میشه ...
-باشه فدات شم .. مرسی از زنگ .. دلم خیلی تنگ شده بود برات ...
-قربونت .. کاری نکردم یه کم زیر زبون کشی قابل تو رو نداشت .. برو برو
تماس را که قطع کرد از جا برخاست و همان طور که به سمت آشپزخانه می رفت نگاهی به ساعت انداخت ... درست یک ساعت بود با مریم حرف می زد ...به سمت آشپزخانه پا تند کرد ... باید تا قبل آمدن علیرضا همه چیز را به حالت اول در میاورد ...با آن که بعد از رفتن او مشغول بار گذاشتن خورشت هایش شده بود اما با تلفن مریم همه جا را همان جور ریخت و پاش به حال خود رها کرده و پای تلفن نشسته بود .. حالا باید کمی سرعت عملش را بیشتر می کرد تا همه جا را به شکل اول خود در می آورد ... مشغول مرتب کردن آشپزخانه شد... تازه یادش آمد که به خانه ی شان زنگ نزده است ...از زری و خبر چینی اش می ترسید ... مطمئن بود زری از روی بدجنسی هم که شده سورپرایزش را خراب می کند ... گذاشته بود نزدیک بعد از ظهر بی هوا زنگ بزند و خبردارشان کند ... به سمت یخچال رفت و با دیدن عکس زیبایی که دسته جمعی در شمال انداخته بودند یاد بی بی و خانواده اش افتاد ... آن روزهای زیبا را فراموش نمی کرد اما آریا درست مثل خدشه ای روی تصاویر آن لحظه ها بود ... علیرضا قصد شکایت کرده بود و دلش نمی خواست به قول خودش او را این بار به همین راحتی ها رها کند ... اما حریر می ترسید این کار کینه و نفرت اریا را بیشتر کند و او را برای عملی بدتر جری سازد به همین خاطر مانع علیرضا شد و اجازه نداد .. احساسش می گفت که آریا دیگر دنبالش نخواهد آمد ... نگاه آخر حریر گویای همه چیز بود ... نفرت و انزجاری که با چشمانش تقدیم او کرده بود بی شک آریا را به عقب نشینی وا می داشت ... اما با این وجود همیشه ترس و هراسی عجیب از او در دل داشت که به این راحتی ها پاک نمی شد ...
با صدای تلفن خانه به خود آمد و از آشپزخانه بیرون زد و خود را به گوشی رساند ... اما هنوز دست به گوشی نبرده بود که مقابل چشمانش سیاهی رفت و ضعفی عجیب وجودش را پر کرد ... دستش را به دیوار گرفت .. چند بار پلک زد و با بهتر شدن حالش گوشی را برداشت ...
-بله ...
- اوه ... حریر کجایی تو ؟
-علی همین جا ...
romangram.com | @romangram_com