#حریری_به_عطر_یاس_پارت_207

****

(پست پنجاه و شش)

سر ظهر بود و آفتاب به شدت می تابید ... با کلافگی دست روغنی اش را با دستمال پاک کرد و همان طور که با یک دست دانه های عرق را از روی پیشانی اش پاک می کرد ، گوشی همراهش را از جیبش بیرون کشید ... با نگرانی شماره حریر را گرفت و منتظر به بوق های ممتد آن گوش داد ... اشغال بود ... تماس را قطع کرد و دوباره گوشی را داخل جیبش گذاشت و سر کارش برگشت... دلش می خواست تا ظهر کار این اتومبیل را تمام کند و برای ناهار به خانه برود ... به همین دلیل دوباره دست به کار شد و سعی کرد روی کارش تمرکز کند ...

××××××


-ای ناقلا حالا چرا بهش نگفتی ?

-نمی دونم شک داشتم ...

-حالا کی بهش می گی ؟

-بذار این مهمونی تموم بشه وگرنه نمی ذاره دست به سیاه و سفید بزنم...

مریم بلند زیر خنده زد و گفت:

-تو هم با این شوهر کردنت نوبره به خدا ...

با یاد آوری مهربانی های علیرضا لبخند پهنی بر لبانش نشست و گفت:

- وا مگه چشه ...

-چش نیست گوشه ... واقعا دیگه شورشو در آورده ... انگار خانم تحفه ست ... میگه پاتو زمین نذار بذار رو تخم چشمم ...اَه...آه

حالا دیگر حریر هم به خنده افتاده بود ... اگر مریم می دید که علیرضا چه ها که نمی کند دیوانه می شد ... علیرضا مهربانترین مرد روی زمین بود .علیرضا در این سه ماه طعم عشق را با تمام وجود به او چشانده بود ...

-خب حالا بگو ببینم برای امروز چی درست کردی ؟

-سه مدل غذا درست کردم ... سالاد و مخلفات و از اون ژله چند رنگه ها هم درست می کنم .. حسام عاشقشه .. اما باید صبر کنم علیرضا بره بعد .. الانم باید پاشم غذاها را قایم کنم... علیرضا ناهار میاد خونه ... نمی خوام بفهمه ...

-اوه می خوای حتما سورپرایزش کنی ...

romangram.com | @romangram_com