#حریری_به_عطر_یاس_پارت_206

- علی یه چیزی بپرسم؟

-بپرس.

-اگه منو می برد؟

اما کلام در دهانش ماند و نفس در سینه اش حبس شد ...لب های گرم و پر انرژی علیرضا اجازه حرف زدن نداده بود ... وقتی از هم جدا شدند علیرضا با تهدید انگشتش را مقابل چشمانش تکان داد و گفت:

- اگه یه بار دیگه این حرفو بزنی بیچاره ت می کنم ..

دلش گیر حرف هایی بود که در سکوت از رویشان گذشته بودند ... لب هایش که بر هم خورد علیرضا گفت:

- دیگه حرفشم نزن ..

-نه بذار بگم ... می خوام برای همیشه خانومت بشم ...

علی پر هیجان به سمتش چرخید و با لکنت گفت:

-واقعا؟

لبهای حریر به لبخندی شیرین باز شد و خجل دست هایش را روی صورتش گذاشت ... علیرضا آرام قفل دستانش را باز کرد و با صدایی آرام پرسید:

- تو مطمئنی؟

حریر آب دهانش را قورت داد و سرش را به نرمی بالا و پایین کرد ...دلش خواستن می خواست ...روزها بود که نفرت رفته و جایش را به عشق داده بود ...

هوا پر شد از عطر عشق ... دل ها تپیدن آغاز کرد ...

-دلم آغوش امن تو رو می خواد ...

بوسه ی گرم علیرضا که روی پیشانی اش نشست دست های حریر دور گردنش حلقه شد و لب زد:

- خیلی دوستت دارم ..


romangram.com | @romangram_com