#حریری_به_عطر_یاس_پارت_205
××××××××××××××××××
(پست پنجاه و پنج)
انگشتانش نرم و عاشقانه لا به لای موهای حریر فرو رفت و عطر موهایش را به جان خرید ... هنوز که هنوز بود قفسه ی سینه اش می سوخت و درد داشت... امروز یک بار مرده و زنده شده بود .. نفس حریر روی سینه اش را کمی قلقلک داد ... سرش را کمی بالا آورد و چانه اش را به سینه چسباند و گفت:
- هی وروجک چی کار می کنی ؟
لب های حریر روی سینه ی او چسبید و گفت:
- اومم هیچی ..
و سرش را روی سینه او بالا کشید و نگاه در نگاهش دوخت .. این چشم های خوشرنگ پر از حرف بود .دست راستش را زیر سرش گذاشت تا راحت تر او را ببیند..
-حریر خانم؟
از همان جا تپش های تند و محکم قلب او را احساس می کرد ... با یک حرکت چرخشی حریر را روی تشک خواباند و خودش روی او خیمه زد ... نفس های حریر تند شده بود ... علیرضا آرام خم شد و درست همان قسمت از لب او را که پاره شده بود ،نرم آرام بوسید ... حریر بی اختیار کمی در خود جمع شد ... نگاه علیرضا به صورت او خیره ماند ... به مژه های بلندش چشم دوخت و این بار آرام روی چشمان او یک به یک بوسه کاشت...لب پایین حریر زیر دندان کشیده شد... عجب حس شیرینی داشت ...اما علیرضا آرام کنار رفت و دراز کشید ... بازویش را باز کرد و گفت:
- بیا این جا .. امروز یه لحظه به معنای واقعی کلمه مُردم...اون لحظه ها برام مثل مرگ بود ...
حریر بغض کرد و جواب داد:
- خیلی ترسیدم ...
-اگه کیسه ی توت ها رو نمی دیدم انقدر وحشت نمی کردم... اولش فکر کردم با بچه ها رفتی ... تا اون موقع امید داشتم ... اما دنیا جلوی چشمام وایستاد وقتی اون کیسه رو زیر پای مردم دیدم ... دلم تیکه تیکه شد ... اگه پیدات نمی کردم .... وای حریر ...
محکم دخترک را به خود فشرد ... درست مثل کسی که خواب بدی دیده باشد تنش می لرزید ... دستش دور کمر حریر حلقه شد و سر در گوشش فرو برد و تند تند نفس کشید و بوسه های پیاپی اش را به سر و صورت او نشاند ... بوسه هایی خاص ... پر از عشق .. پر از خواستن ...حس کسی را داشت که تمام جان و رمقش را گرفته اند ... با هر نفسی که می کشید و هر بوسه ای که می کاشت ، وجود ش لبریز می شد از جانی تازه ... بودن حریر آنجا در کنارش به سان معجزه ای بود ... هنوز هم قفسه ی سینه اش سنگین بود ... انگار تخت سنگی روی سینه اش گذاشته بودند ... نفس کشیدن بدون او سخت بود.. لحظه ای به نبودنش نمی توانست فکر کند ... رسما دیوانه می شد ...
عشق ... دوست داشتن... در برابر احساس او لغات احمقانه ای بود ...در مغزش به دنبال چیزی فراتر از این کلمات می گشت ...
سرش را حایل دستش کرد و به آن تکیه داد حریر نگاه زیبایش را به او دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com