#حریری_به_عطر_یاس_پارت_204

- حریر رو ول کن ... اون با من خوشبخت میشه .. من پول دارم .. هر چی بخواد براش فراهم می کنم ..

دندان های علیرضا از حرص و خشم در هم کلید شد ... حریر را با دنیا عوض نمی کرد ... آریا همان طور که دستش روی پهلویش بود بلند شد و مقابلش ایستاد :

-هر چی بخوای بهت می دم ... بی نیازت می کنم ... اما حریر رو بده به من ...

نفس علی بند آمد ... اما اریا ادامه داد:

- مگه ادعات نمیشه دوسش داری ...اگه اینجوره طلاقش بده ...من دنیا رو به پاش می ریزم .. می دونم چی کاره ای ... فکر می کنی با کار توی اون گاراژ می تونی خوشبختش کنی ؟ ها ؟

نفس درسینه ی حریر بند آمده بود ... باورش نمی شد آریا این گونه بخواهد او را با علیرضا معامله کند .. نفرت وجودش را لبریز کرد و آرام از جایش بلند شد ...علیرضا به عقب برگشت و نگاه پر از تردیدش را به حریر دوخت ... انگار می خواست حرف دل او را بخواند . پلک های حریر که روی هم افتاد به سمت آریا برگشت و با تمام قدرت مشتش را به صورت او کوبید ... خون از بینی آریا بیرون زد و با گامی به عقب تلو تلو خورد ... به سمتش رفت و دستش را بالا برد اما با صدای حریر همان جا ماند:

- نه علی ... بسه ...

و با گامی خود را به علیرضا رساند و کنارش ایستاد ...دست بالا مانده علی پایین افتاد ... انگشتانش با لذت دور انگشتان علیرضا حلقه شد و رو به آریا زخمی گفت:

- آریا تمومش کن ... دنیاتو هم بدی نمی تونی عشق پاک علی رو ازم بگیری .. پس دیگه برو ...

و با قلبی لبریز از عشق رو به علی کرد و گفت:

- علی ؟

-جانم!

-بریم...

آریا عاجزانه صدایش کرد:

-حریر ...

همان طور که انگشتان علیرضا را محکمتر می گرفت به عقب برگشت و گفت:

- دلم نمی خواد پای پلیس بیاد وسط ... پس دیگه دست از سر زندگی من بردار... یه وقتی شاید فکر می کردم پول می تونه خوشبختم کنه .. اما حالا کسی رو دارم که به دنیا پول نمی دمش ... تو رو خدا برو ...


romangram.com | @romangram_com