#حریری_به_عطر_یاس_پارت_203
- من زنشم ... شرعی و قانونی ... میمیرم اما ازش جدا نمی شم ... عاشقشم ... می فهمی...
درست مثل یک ماده پلنگ وحشی شده بود .. انگار زورش دو چندان شده بود ...دیگر هیچ کس نمی توانست او را از علیرضا جدا کند .. تار تار وجودش به علیرضا وصل شده بود ... این قلب با تمام وجود مال علیرضا بود و بس ! میمرد اما تن به این ننگ نمی داد ... آریا که دقایقی محو این همه زیبایی بکر و وحشی شده بود گامی به جلو برداشت و هر دو دست او را گرفت و گفت:
-من نمی ذارم تو مال او پسره بشی ...
و همزمان در اتومبیل را باز کرد ... صدای قلبش حالا دیگر گوش هایش را کر کرده بود .نه اجازه نمی داد ... میمرد اما نمی گذاشت روح و جسمش از آن او شود .. با تمام وجود خود را عقب کشید و فریاد زد:
- کثافت ... ولم کن ...
آریا این بار محکمتر توی صورتش کوبید و گفت:
-خفه میشی یا خفه ت کنم ؟
از شدت درد صورتش بی حس شد و صدا در گلویش خفه شد...کنار لبش به شدت می سوخت ... تمام امیدش ناامید شده بود... آریا دستش را دور کمر او حلقه کرد و خواست به زور او را وارد اتومبیل کند اما با صدای آخش هر دو به پشت سر او خیره شدند ... دیدن مرد تنومندی که آن جا ایستاده بود لبخند را بر لبان بی جانش نشاند ... اشک سیل وار روی گونه هایش لغزید و بی نفس لب زد:
- علی ؟
علیرضا یقه ی آریا را گرفت و از در اتومبیل جدا ساخت ...
اما مشت آریا اجازه ی جواب دادن را از او گرفت و علی بی اختیار گامی به عقب برداشت ... نفس حریر بند آمد و درد بدی در سینه اش احساس کرد ... آریا مشت دیگری حواله ی علیرضا کرد اما مچ دستش میان پنجه های قوی علیرضا قفل شد ... این بار مشت علیرضا در شکم او خوابید و باعث شد از درد در خود مچاله شود ... علیرضا بلافاصله دو مشت پی در پی دیگر به صورت او کوبید و بی آن که توجهی به او کند به سمت حریر دوید ... نفس هایش به شماره افتاده بود اما دلش لحظه ای آسودگی می خواست... قلبی که داشت می رفت تا با از دست دادن حریرش خاموش شود با نگاه زیبای او دوباره جان گرفته بود ... دست هایش را حایل صورت او کرد و گفت:
- حریرم ؟تو خوبی ..
اشک ها مثل دانه های مروارید درشت و شفاف روی گونه های حریر می لغزیدند ... باورش نمی شد علیرضا باز هم نجاتش داده بود ...با نگاه مخمور و خیسش تمام قلبش را به مرد مقابلش هدیه داد و گفت:
- می دونستم پیدام می کنی ...
اما علیرضا با دیدن صورت کبود و لب پاره شده اش از او فاصله گرفت و به سمت آریا برگشت ... مطمئن بود اینبار او را می کشد ... با گامی بلند بالای سرش ایستاد و گفت:
- خیلی نامردی کثافت...
اما آریا با کلامش او را در جایش خشک کرد :
romangram.com | @romangram_com