#حریری_به_عطر_یاس_پارت_201

- آقا جان ما این جاییم ...

بارقه ای از امید در جانش درخشید ...بلافاصله به عقب برگشت و آن ها را کنار قفس پرندگان فروشی دید ... گلناز و فریدون! .. نفسی که داشت دوباره جان می گرفت در سینه اش گم شد ... درد بدی درست روی قلبش احساس کرد ... کف دستانش را پر درد روی صورتش گذاشت و نالید:

- وای .. وای ...

کلمه دیگری برا ی بیان دردش نمی یافت ..فریدون جلو دوید و گفت:

- چی شده آقا؟

-شما کجا بودید ؟ حریر .. حریر نیست ...

گلناز نگاهش را به سمت زن سبزی فروش چرخاند و گفت:

- همون جا بود که ... داشت سبزی می خرید ...

دیوانه شد .. فریاد کشید :

- نیست... نیست ...

و این بار بی توجه به مردم تنه زنان از میانشان گذشت ... دیگر آن ذره ای از امید را هم از کف داده بود ...

×××××××××××××××

قفسه ی سینه اش به شدت می سوخت و دهانش خشک خشک شده بود ... مچ دستش به شدت درد می کرد ... اما آریا بی توجه به حال و روز او مثل دیوانه ای افسار گسیخته او را از میان جمعیت رد کرد و از بازارچه بیرون کشید ... آن قدر ترسیده بود که نفسش هم به زور بالا می آمد چه برسد که بخواهد جیغ و داد کند ... اولین کوچه را رد کردند و آریا او را به دنبال خود داخل کوچه ی خلوت بعدی کشید ...آن ساعت به خاطر اوج شلوغی بازار، کوچه و معابر خلوت بود .هنوز از دور صدای دستفروش ها به گوش می رسید ... اتومبیل شاسی بلند مشکی رنگش آن جا پارک شده بود ... حریر با تمام وجود ترسیده بود و چشمانش از حدقه بیرون زده بود ... اما دیدن اتومبیل آریا، تنها یک فکر را در ذهنش تداعی کرد "بمیرمم سوار اون ماشین نمیشم" .. انگار همین فکر جرات به او داد و راه نفسش را باز کرد ... کلماتی را که گم کرده بود بلند و بی پروا بر زبان راند ...

-ولم کن آشغال کثافت ...

آریا او را محکم به بدنه ی اتومبیل کوبید ... درد بدی در کمر و گردنش پیچید و دوباره راه نفسش را بست ... هنوز مچش اسیر پنجه های او بود ... اما جسارت و جرات هر دو برگشته بود ند و کسی نمی توانست جلو دارش شود ... محکم و قوی با دست آزادش به قفسه ی سینه ی او کوبید و گفت:

-چی از جونم می خوای عوضی ؟

سر آریا جلو امد .. هرم نفس های آلوده و کثیفش روی صورت حریر نشست ...


romangram.com | @romangram_com