#حریری_به_عطر_یاس_پارت_200

- چی شد برار جان پشیمان ابی؟ (چی شد پشیمون شدی ؟)

نفسش را مقطع بیرون داد و گفت:

-صبر کن الان برمی گردم ...

دیگر ایستادن مقدور نبود ... دوید به سمت سبزی فروشی ... نفسش بالا نمی آمد ترس وجودش را پر کرده بود ... آرام لب زد :

- حریر ...

ترس تک تک سلول هایش را پر کرده و تپش های قلبش بی امان شده بود ... به سمت زن سبزی فروش هجوم برد و با صدای بلندی گفت:

-ببخشید خانم... خانم من کجا رفت؟

زن متعجب نگاهش کرد و جواب داد:

- تی خانم کیسه؟( خانمت کیه)

با رنگی پریده جواب داد:

-همون که داشت سبزی می خرید ... همون جوونه ..

- ها.. ای قشنگه ... والا چی بوگوم... نمی دانم پسر جان...

و شانه اش را با بی تفاوتی بالا انداخت .. انگار که عادی بود مشتری بیاید و سفارش بدهد و بعد هم بی خرید جنس برود ... خب دیگر عادت داشتند به این نوع مشتری ها ..

از زن فاصله گرفت و سر درگم و گیج وسط راه ایستاد... گیج شده بود و بی اختیار نگاهش به اطراف دو دو می زد .. دور خودش چرخید ...دستش روی سرش بود و مستاصل میان جمعیت را نگاه می کرد .. از بچه ها هم خبری نبود...اصلا شاید همراه بچه ها بود ... در دل به خود ش امیدواری داد " نترس علیرضا ... با بچه هاست "

انگشتانش را میان موهایش فرو کرد و به راهی که از آن آمده بودند خیره شد ... اما نگاهش به نقطه ای مات شد و نفسش بند آمد... زمان ایستاد .در سرش همهمه ای برپا شد ...سرش مثل بازار مسگرها شروع به دنگ دنگ کرد ... با تنه ای مردی که از کنارش می گذشت به خود آمد ... نفسش به زور بالا می آمد ... چرا هوا انقدر سنگین شده بود؟ ... بی اختیار چند گام به جلو برداشت و همان جا که کیسه ی توت رها شده بود زانو زد ... دنیا بر سرش آوار شد .. زیر لب نالید:

-ای وای .. ای وای ..

انگار عمق فاجعه را تازه درک می کرد ... کیسه ی توت زیر پاها آش و لاش شده بود ...صدای حریر در گوشش پیچید "توت دوست دارم علی "با حالی خراب از جا بلند شد ... بازار دور سرش می چرخید ... تنها به یک چیز فکر می کرد .. دیگر حال خودش را نفهمید و شروع به دویدن کرد ... حریرش را برده بودند ... تمام وجودش چشم شده بود و اطراف را می کاوید ...ایستاد و دوباره نگاه کرد ... تن و جانش خیس عرق شده بود و نفسش بالا نمی آمد ...زنان اکثرا چادرهای گلدار رنگی به سر داشتند .. تشخیص حریر کاری نداشت اگر می یافتش ..


romangram.com | @romangram_com