#حریری_به_عطر_یاس_پارت_199

- یه کم هم برام خوردن بذار ... چه قدر این سبزی ها تازه ان ...

زن با لهجه ای شیرین جواب داد:

-بله خانم جان ترد و تازه .. نوش جان ...

- اگه میشه بذارید تو کیسه .. ممنون می شم ..

-چشم خانم جان چشم ...

سر زن برای پیدا کردن کیسه به زیر میز رفت... دست حریر جلو آمد تا پولی را که آماده کرده بود روی سبزی ها بگذارد اما به یکباره انگشتان قوی و سردی دور مچش حلقه شد ... معترض به عقب برگشت که با دیدن چهره ی مرد مقابلش دهانش قفل شد و به لرزه افتاد .. اما اریا مهلت هیچ اعتراضی نداد و او را با قدرتی عجیب به دنبال خود کشید ... زبان حریر قفل شده بود .. ترس بد و وحشتناکی وجودش را احاطه کرده بود ... نفسش بالا نمی آمد و قادر به فریاد زدن نبود ... کابوس شبانگاهی اش آن جا بود ... آریا که او را می کشید همزمان روحش از تن جدا شد ... این پاها یارای حرکت نداشتند اما اریا اجازه ی فکر کردن به او را نمی داد ... انگار که داشت پرواز می کرد ...

پست پنجاه و چهار)

مردد بین چند ماهی بزرگ و متوسط نگاهی انداخت و رو به فروشنده گفت:

- فکر کنم این دو تا خوب باشه ...

و با انگشت دو ماهی درشت سفید را نشان داد ... مرد ماهی فروش از انتخاب علیرضا نیشش باز شد و با لهجه ی شیرینی گفت:

- احسنت... آفرین ... شم عجب اینتخابی بودی... (عجب انتخابی کردی تو)

علیرضا مهربان خندید و گفت:

- دست شما درد نکنه ... دوتا کیسه ش کن ...

سپس بی اختیار سرش را به سمت جایی که حریر مشغول خرید سبزی بود چرخاند ... جای خالی حریر باعث شد به عقب برگردد ...مقابل غرفه سبزی فروشی چند زن ایستاده بودند و مشغول خرید بودند اما از حریر خبری نبود ... نگاهش را دور چرخاند ... دور و برش چه قدر شلوغ شده بود در همین چند ثانیه !

با صدای مرد ماهی فروش گیج و گنگ به سمتش برگشت:

-برار جان آماده ایسه ... (برادر جان آماده است)

نگاه ترسیده و هراسانش را از مرد گرفت و دوباره به دنبال حریر بازار چه را کاوید ... ماهی فروش بی حوصله گفت:


romangram.com | @romangram_com