#حریری_به_عطر_یاس_پارت_198

سبزی ... همه سبزی تازه ...

بوی ماهی تازه و سبزی های معطر فضای بازار را پرکرده بود ... فریدون و گلناز کنار حریر ایستاده بودند و نگاهشان با صدای فروشنده ها به همان سمت می چرخید ... حریر اسم سبزی هایی که برای ماهی شکم پر لازم بود را از گلناز پرسید و رو به علیرضا گفت:

- من و گلناز سبزی رو می خریم برو ماهی رو بگیر ...

علیرضا نگاهش به چند فروشنده آن ور تر افتاد که غرفه ماهی فروشی بود ...

-باشه سبزی گرفتید بیایید اون جا ...

سرش را به نشانه ی" بله "تکان داد و رو به زن فروشنده گفت:

- ببخشید یه کم گشنیز و جعفری و سیر تازه بدید ...

علیرضا به سمت ماهی فروش رفت و از همان جا حریر را می دید که در حال خرید سبزیست ... بی اختیار نگاه از او گرفت و به مرد ماهی فروش گفت:

- آقا دو تا ماهی سفید بده ...

و دوباره نگاه به سمت حریر کشاند ... حریر سنگینی نگاه او را احساس کرد ... سر بلند کرد و با لبخندی مهربان جواب نگاهش را داد ...

فروشنده صدایش زد:

- آقاجان ببین کدومش خوبه ؟

نگاه از حریر گرفت و به سمت ماهی انداخت ..

گلناز با انگشت چادرش را کشید و گفت:

- خانم جان من برم پیش فریدون؟

-باشه دور نشی ...

سرش را به سمت زن چرخاند و گفت:


romangram.com | @romangram_com