#حریری_به_عطر_یاس_پارت_197
-آریا مامان جان چی شده ؟
نفس نفس زنان جواب داد:
- میشه دو روز ولم کنید ... شما که به خواسته ت رسیدی چرا بی خیال من نمیشی ... چرا ولم نمی کنید ... دیگه چی می خواید از جون من؟
صدای محکم و جدی حنانه در گوشش پیچید :
- آخه تو چته ؟ چرا این طوری می کنی ... این از زنت که داره مثل ابر بهار گریه می کنه و نمی گه چی شده اینم از تو که پاک قاطی کردی ...
-مامان بی خیال من شو ... مگه عروس نمی خواستی ..خب آوردم برات ...برو حالشو ببر...تازه نه تنها با نوه! .. ارزوی تو و آقاجون یادته.. حالا ولم کن بذار برم به درد خودم بمیرم ..
وتماس را قطع کرد و اینبار گوشی را محکم روی صندلی پرت کرد ... انگار جنونی آنی گرفته بود ... برای لحظه ای چشم از اتومبیل مقابلش بر نمی داشت ... این دخترک شاد و شنگول مال او بود ... عشق او بود ... تمام حماقت هایش یکی یکی جلوی چشمانش زنده شد ... چه طور قافیه را به یک پسر ندار بی همه چیز باخته بود؟ ... حریر مال او بود و مال او می ماند ...
××××××××××××
نگاهی دیگر به نیم رخ حریر انداخت و کنار گوشش زمزمه کرد :
-بابا این که همون تمشک خودمونه ...
حریر آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آره ... همونه
علیرضا مهربان پرسید:
-دیگه چی می خوای؟
لب های حریر با نازی خاص جمع شد و گفت:
-بریم اونور ببینیم چی داره ؟
بازارچه شلوغ بود و پر از جمعیت ... صدای دست فروش ها فضا را پر کرده بود ... ماهی .. ماهی تازه ... سفید .. قزل ...
romangram.com | @romangram_com