#حریری_به_عطر_یاس_پارت_196
- علی توت ترش ... خیلی دوست دارم ...
علیرضا زیر لب غر زد :
- آره می دونم همه چی دوست داری الا علی ...
حریر لبخندی زد و با شیطنت گفت:
-دیوونه خودتو با توت مقایسه می کنی ؟
-والا فعلا که از توت کمترم ...
لحنش آن قدر مظلوم و خنده آور بود که بچه ها و حریر با هم زیر خنده زدند ...
اما هیچ کدام متوجه اتومبیلی که با فاصله ی زیاد در حال تعقیبشان بود نشدند ...
×××××××××××××
(پست پنجاه و سه )
با کف دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و همان طور که نگاهش خیره پراید مقابلش بود ،کلافه زیر لب زمزمه کرد :
- نمی ذارم ... می فهمی نمی ذارم مال اون مرتیکه باشی ... تو سهم منی ... مال من ...
نفسش تند شده بود و به زحمت بالا می آمد ... چند شب بود که پلک روی هم نگذاشته بود .. چند شب بود که نقشه می کشید ... تا به این نقطه دنبال حریر آمده بود ... گذشتن از حریر کار او نبود ... با صدای گوشی همراهش عصبی دست انداخت و آن را از روی داشبورد برداشت ...با دیدن اسم روی آن انگشتش را روی گوشی کشید و رد تماس داد .. آن قدر حرصی و عصبی بود که دلش فریاد می خواست ... گوشی را روی صندلی انداخت و با دندان های کلید شد غرید:
- ولم کن کثافت ...
و محکم روی فرمان کوبید ... داشت دیوانه میشد .. چهره ی شاد و سرحال حریر بدجور روی اعصاب نداشته اش رفته بود ... لبخندی که به روی علیرضا زده بود داشت دیوانه اش می کرد ...با صدای دوباره ی گوشی همراهش، بی توجه جواب داد:
- چی می خوای لعنتی ... ها ... چی می خوای ؟
اما شنیدن صدای مادرش نفس را در سینه اش بند آورد...
romangram.com | @romangram_com