#حریری_به_عطر_یاس_پارت_195

وجودش همچون بیابانی شده بود که تشنه باران بود و نیاز به سیراب شدن داشت ...دلش یک دل سیر باران می خواست ...از آن نوع باران هایی که زیرش خیس خیس شوی ...از سرما بلرزی اما دلت نخواهد به خانه برگردی ... آن قدر که سیراب شوی .... نفس عمیقی کشید و سرش را روی سینه ی او جابه جا کرد این بار با صدای ریتمیک قلب علیرضا دوباره پلک هایش سنگین شد و به خواب شیرینی فرو رفت ...

××××××××××

بچه ها با ذوق روی صندلی عقب نشستند و حریر با لذت نگاهشان کرد ..فریدون او را یک جورایی یاد حسام می انداخت ... دلش می خواست حالا که برادر کوچکش همراهشان نیست تا می تواند به این دو کودک یتیم محبت

کند.

بی بی گل نسا با دیدن شوق بچه ها با مهربانی تشکر کرد و داخل خانه بازگشت ... علیرضا دنده عقب گرفت و از جلوی خانه دور زد و دوباره وارد جاده سر سبزی که دیروز آمده بودند شد.... حریر که حسابی سرحال بود رو به بچه ها برگشت و گفت:

-خوب تو این بازارتون چیا می فروشن ؟

گلناز با ذوقی کودکانه جواب داد:

- خانم جان همه چی هست ... تا شما چی بخوایین؟

علیرضا خنده ای کرد و رو به حریر گفت:

- فقط ترش باشه نه؟...

گلناز با ذوق جواب داد:

-اوه ترش؟ ... تا دلت بخواد بولوش هست ترش و شیرین ...

حریر نگاهی استفهام آمیز به علیرضا کرد و رو به گلناز پرسید:

- بولوش دیگه چیه؟

فریدون خندید و جواب داد:

- خانم جان همون توته دیگه...

حریر با شوق خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com